من اين مردمان را بكشتم به درد * ز تو شرمسارم من و روى زرد
پرانديشه گشتم ز اسراف خون * بكردم تنى چند را سرنگون
به بصره درون قتل بد پنج ماه * گريزان برفتند خلقى به راه
به كوفه نهادند از بيم سر * بر پور اشعث سپهر هنر
185 چو حجاج از آن خلق شد باخبر * ز بصره همان روز آمد بدر
حرب عبد الرحمان با حجاج به دير جماجم
به كوفه روان كرد با خيل شام * به دير جماجم شد آن خويشكام
فرود آمد آنجاى حجاج شوم * بفرمود كندن همه روى بوم
يكى كنده كرد آن دلاور عميق * طلايه فرستاد بر هر طريق
چو فرزند اشعث شد آگاه [ از اين ] * نهاد از بر جرمه ناگاه زين
5 ز كوفه برون شد سپه عرض داد * چو بشمرد لشكر ، دلش گشت شاد
برآمد شمار سپه صد هزار * دليران شايستهء كارزار
ز هر جايگه صد هزار دگر * كه بودند از غصه پرخون جگر
به يارى بدانجا فراز آمدند * به پيكار حجاج بازآمدند
بگفتند كاو كافر بىوفاست * چو با او بود حرب ما را غزاست
10 ز كوفه برون رفت لشكر پگاه * به دير جماجم روان شد سپاه
بترسيد از آن انبهى خيل شام * بدان قوم شد صبح ، تيره چو شام
چو سفيان ابرد چنان ديد كار * بترسيد از گردش روزگار
بشد پيش حجاج و گفت اى امير * سپاهى است كامد چو درياى نيل
از ايشان هزار و ز ما يك تن است * چو خورشيد بنگر جهان روشن است
15 اگر هريك از لشكر بيمناك * به ما برفشانند يك مشت خاك
شويم اندر آن حال ما ناپديد * تو را پند پيران ببايد شنيد
چو حجاج بشنيد از آن شيرمرد * به عبد الملك در زمان نامه كرد
بدانديش حجاج بىدينوداد * هر آنگه كه كردى ز بدخواه ياد
چو از عبد رحمان سخن راندى * بداختر عدو اللّهاش خواندى