در آن نامه بنوشت اى كند [ وير ] * كه تو كار از اين قوم آسان مگير 20
سپاه است افزونتر از مور و مار * مهندس نداند خود آن را شمار
ز ريگ بيابان و برگ درخت * فزوناند اين مردم شوربخت
اگر درنيابى ، شد از دست كار * مدد كن مرا اندراين كارزار
به گرد سپه كنده كردم ز بيم * زنم طبل پنهان به زير گليم
چو آن نامه برخواند نزدش دبير * رخ مير شد زرد همچون زرير 25
همه لشكر شام را گرد كرد * سخن گفت با هر يكى شيرمرد
فرو خواند آن نامه بر اهل شام * بگفتند آن مهتران با امام
كه حجاج در بصره خونريز شد * ز راه جدل فتنهانگيز شد
در آن شهر خون بزرگان بريخت * مكن عيب اگر مردم از وى گريخت
خورد خون مردم به كردار شير * ستاند ز تن جان برنا و پير 30
در آن بوم اين كافر نابكار * فزون كشت مردم ز پانصد هزار
بود شوم خون سران ريختن * بد افتد از اين فتنه انگيختن
ز تو خواهد آن خونبها كردگار * بپرسند بازت به روز شمار
به دست سگى بازدادى جهان * كه مردم كشد آشكار و نهان
همه خلق را دشمن شاه كرد * كه كرد ، آنچه اين مرد گمراه كرد 35
ز ميرى ورا زود معزول كن * يكى را بدان كار مشغول كن
كه باشد به دل مؤمن و پارسا * هر آنگه كه خونريز شد پادشا
بهزودى درآيد سرش زير پاى * به دوزخ كشد زاين سپنجىسراى
چو عبد الملك اين سخنها شنيد * ز عزل فرومايه چاره نديد
سخنها ز ياران پسند آمدش * دوا پند بد ، سودمند آمدش 40
برادر بد او را يكى نامور * محمد كه مروان بد او را پدر
ورا گفت از اينجا به كوفه خرام * بگو اين حكايت بر خاصوعام
كه حجاج را دور كردم ز كار * نباشد دگر حاكم اين ديار
چو راضى شوند آن سران خطير * تو باش اندر آن برزن و بوم مير
وگر خود نخواهند ما را ، تو نيز * مگو بيش با آن سران هيچ چيز 45
برو با سپه يار حجاج باش * مكن اين سخن با كسى نيز فاش
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 145
مساهمون: حكيم زجاجى
ص١٤٥