حكايت شنيدم برون زاين كتاب * كه حجاج اسلام داند عذاب ( ؟ )
يكى روز در كشتن و گيرودار * ببردند بسته برش ده هزار 155
بدانديش در پيش كرسى نهاد * نشست از بر كرسى آن بدنژاد
بفرمود تا ده ز دژخيم دون * چو شمشير و چون نيش برندهخون
به كين تيغها را برون آختند * سران را بهپاى اندر انداختند
يكان و دوكان را بريدند سر * فكندند چون كوه بر يكدگر
چو بشنيد آواز بانگ نماز * مصلى بيفكند بدرگ بساز 160
چو فارغ شد از فرض بر جاى تيز * بفرمود از راه كين و ستيز
كه تا باز خون سران ريختند * ز خنجر به خاك اندر آميختند
چنين تا برآمد نماز دگر * همه خاك ره گشت خون جگر
نبد مانده زآن بنديان پس كسى * فرو داده بودند از ايشان بسى
از آن بسته و خسته گردنكشان * يكى را ببردند ده تن كشان 165
چو سياف آهنگ آن مرد كرد * به حجاج گفت اى سپهر نبرد
اگرچند ماراست ، بىمر گناه * ز خون خاك شد لعل ، بر روى راه
كجا رفت عفو تو اى بىنظير * بترس از خداوند فرد و نصير
يكى را ز ما عفو بايست كرد * نبايست خون دل خلق خورد
كه تا از تو نيكى پديد آمدى * يكى بند ما را كليد آمدى 170
چو بشنيد حجاج گفت از فراز * تفو باد بر مردم بىنماز
نبد بيشتر زاين يكى را زيان * كه گفتى سخن پيش من در زبان
بدين نيكويى كاين سراينده گفت * هنر ( ؟ ) كرد پيدا نشد در نهفت
يكى را زبانآورى سر دهد * بزرگى و ديهيم و افسر دهد
يكى را زبان سر ببرد ز تن * به هنگام بايد كه گويى سخن 175
خنك آنكه داند سخن ياد كرد * كسى را كه [ دربند ] آزاد كرد
از ايشان صد و سيزده مانده بود * وز آن ديگران خون دل رانده بود
چو حجاج آن قوم را كرد شاد * نكشت و رها كرد و آمد چو باد
نهاد از بر خاك سر بر زمين * همىكرد بر كردگار آفرين
همىگفت كاى پاكپروردگار * تو دانى نهان من و آشكار 180
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 143
مساهمون: حكيم زجاجى
ص١٤٣