برفت و بيامد بر مير باز * به دو گفت سفيان ، يل سرفراز
130 به دنبال آن قوم راندست تيز * كه رفتند از تيغ او در گريز
ز دشمن نشان « 1 » سوارى نماند * از آن سركشان نامدارى نماند
ز تو مژده خواهم كنون شاد باش * ز انديشهء دشمن آزاد باش
چو بشنيد بنهاد سر بر زمين * بماليد بر خاك تيره جبين
برآورد سر ، گفت سفيان كجاست * به دو گفت بدخواه را در قفاست
135 به دو گفت از من به سفيان بگوى * چو ديدى ظفر خود بهانه مجوى
امان نيست كس را تو بازآر هش « 2 » * هر آن كس كزايشان بيابى بكش
از آنان كه يا بى تو اندر گريز * يكى را مكن عفو و خونش بريز
سوى كوفه شد عبد رحمان ز راه * به گردش فراوان ز كوفى سپاه
سوى بصره شد آنكه از بصره بود * سراسيمه از كار چرخ كبود
140 يكى نامور [ بد ] قريشىنژاد * به بصره درون ، نيك بادينوداد
بد آن نامور عبد رحمان به نام * ز عباس بن حرث نسل همام
كه بودش ز عبد المطلب نسب * سپهر عجم ، آفتاب عرب
بر او كرد بيعت سراسر سپاه * برون برد از بصره لشكر به راه
سراسيمه حجاج گردنفراز * سوى بصره شد با سپه رزمساز
145 يكى حرب كردند تا پنج روز * كز آن تيره شد شمع گيتىفروز
نماند اندر آن بصريان رنگ و بوى * بهسوى هزيمت نهادند روى
سوى كوفه شد مير و لشكر چو باد * بر عبد رحمان بادينوداد
به بصره درون رفت حجاج و خيل * خروشان و جوشان چو از كوه سيل
برآورد خنجر به خون ريختن * نياسود از فتنه انگيختن
150 از او آسيا گشت گردان به خون * سر نازنينان به خون در نگون
همىكشت از آن مردم بىگناه * شب و روز حجاج تا پنج ماه
سر صالحان را به خون درنهاد * تن زاهدان داد چون گل به باد
نه زاهد نه عالم ز تيغش برست * بسى عابدان [ را لعين ] كرد پست
هامش
( 1 ) نشانى
( 2 ) آرامش