مقدم عطيه به پيش اندرون * سپاهش همه دست شسته به خون 50
سوى پارس و كرمان شد از گرد راه * بدان جايگه گشتش افزون سپاه
دگربار حجاج را خلع كرد * ز عبد الملك بود بيزار مرد
از آن كار حجاج را شد خبر * فرستاد پيكى چو مرغى بپر
به عبد الملك داد از آن آگهى * دماغ سران شد ز دانش تهى
مدد كرد حجاج را شهريار * فرستاد از شام بىمر سوار 55
روان كرد فرزند اشعث چو شير * بيامد به اهواز تند و دلير
طلايه برون كرد حجاج زود * فرستاد بر راه لشكر چو دود
به ذالحجه از سال هشتاد و يك * بههم برفتادند هر دو يزك
ز نزديك آن لشكر پرستيز * بشد خيل حجاج اندر گريز
به نزديك حجاج بازآمدند * جگر خسته ، دل پرگداز آمدند 60
ز اهواز حجاج گرديد باز * سوى بصره شد مهتر سرفراز
چو فرزند اشعث خبردار شد * جهان را به نوعى خريدار شد
از آنجا كه بد ، عزم اهواز كرد * دلاور درى از جفا باز كرد
ز دشمن در آن [ جاى ] مردان بكشت * زمان تا زمان گشت تند و درشت
به حجاج مهلب يكى نامه كرد * ز دانش در آن نامه هنگامه كرد 65
كه اين خيل كز تو بپيچيد سر * سپاه تو بودند اى نامور
دلآزرده گشتند از كار تو * نهادند رخ سوى آزار تو
به بوى زن و كودك و خانومان * برفتند چون اژدهاى دمان
سوى خانهء خود نهادند روى * اگر تو شوى اين زمان جنگجوى
به پيكار ايشان ببندى كمر * بگيرى بر آن مردمان رهگذر 70
بكوشند با جان پى زاد و بود * ندارد تو را كوشش و رزم سود
ندارى تو در جنگ آن قوم پاى * بمان كوفه و بصره هر دو به جاى
تو را به كز آنجا شوى دور تر * بيايند اين لشكر كينهور
چو فرزند و زن را ببينند روى * فرو ميرد اين آتش جنگجوى
پس آنگه [ اگر ] جنگ سازى رواست * بگفتم تو را هرچه آن بود راست 75
چو برخواند آن نامه حجاج شوم * برون رفت حالى از آن مرزوبوم
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 139
مساهمون: حكيم زجاجى
ص١٣٩