بلاى شما خواست حجاج شوم * كه ننگ است نامش به هر مرزوبوم
سپاه ابو بكره زاين كشته شد * عبيد اللّه مير سرگشته شد
25 به خون شما ميل دارد امير * نخواهد بجز فتنه و داروگير
منم اين زمان با شما همنفس * نگه كرد بايد يكى پيشوپس
چو گويند من عهد را بشكنم * همه نام نيكو به خاك افكنم
شوم باز با هندوان جنگجوى * يقين خون چو آب اندر آيد به جوى
بزرگان همه بانگ برداشتند * ز حجاج خون در جگر داشتند
30 بگفتند با مير فرزانه راست * كه حجاج ملعون بدانديش ماست
عدوى خداى جهان است مرد * به فرمان او چون توان كار كرد
به يكبار بيزار گشتيم از او * بساط بدى درنوشتيم از او
اگر ما بدين خصم يابيم دست * شود شاه زنبيل ما پست پست
به هند اندرون پادشاهى وراست * بدين مىكند كار اسلام راست
35 وگر كشته گرديم او را چه باك * فشاند به ما بر ، بدانديش خاك
همه مال ما را برد بهر خويش * فشاند به ما در نهان زهر خويش
بگفتند با عبد رحمان مير * كه ماييم با تو چو با شهد ، شير
بكردند بيعت ورا مهتران * بر او آفرين خوان دلاور سران
ز عبد الملك روى برتافتند * ز حجاج دون رنج مىيافتند
40 فرستاد نزديك زنبيل شاه * كه من برنگردم ز رسم و ز راه
براى تو اى مهتر انجمن * شدم دشمن جان حجاج من
كنون مىشوم نزد او جنگجوى * اگر من ورا اندر آرم به روى
ببرم سرش را فرستم برت * نيايم دگر پيش در كشورت
نخواهم ز تو جزيه اى شهريار * شما را شوم من به هر كار يار
45 وگر بر من آيد ز دشمن شكست * تو را بايد اى كامران بار بست
مرا دادى اى كامران زينهار * نگردى ز من دور ليل و نهار
نمانى كه بر من وزد باد سرد * بر اين عهد بستند و پيمان بكرد
فرستاد ميرى به شهر زرنگ * نشاندش در آن بوم و آمد به جنگ
سرافراز از سيستان بازگشت * چو اقبال با بخت انباز گشت
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 138
مساهمون: حكيم زجاجى
ص١٣٨