رفتن عبد الرحمان بن اشعث به حرب زنبيل و مخالف شدن او با حجاج بن يوسف و بازآمدن به حرب حجاج
بشد عبد رحمان و لشكر ببرد * به سمّ فرس سنگ مىكرد خرد
به هندوستان رفت مانند پيل * تو گفتى مگر بود درياى نيل
ز زنبيل آن ملك بستد به تيغ * بباريد بر دشمنان همچو ميغ
فرستاد زنبيل نزديك مير * كه كوتاه كن فتنه و داروگير
از اين ملك چندانكه خواهى توراست * اگر سخت گيرند با من خطاست 5
از آن عبد رحمان به دل شاد شد * بباليد و چون سرو و شمشاد شد
به ياران چنين گفت آن كامياب * كه در صلح باشد سران را صواب
ببستند پيمان و كردند عهد * نمودند در كار آن جدوجهد
فرستاد نزديك حجاج مرد * از آن صلح زنبيلش آگاه كرد
بدان صلح حجاج راضى نبود * برآمد به سر بر ورا تيرهدود 10
برآشفت و نامه فرستاد تيز * بر عبد رحمان دل پرستيز
كه رو عهد بشكن برآراى جنگ * مكن خود ز زنبيل كوتاه چنگ
سرش را به خنجر بيفكن ز دوش * به گردون رسان اى دلاور خروش
وگر تو نخواهى چنان گيرودار « 1 » * سپه را سراسر به قاسم سپار
تو دورى ز انديشه و عقل و راى * به بادى تنك مىبجنبى ز جاى 15
تو بىامر من هيچ كارى مكن * جز از حكم من اختيارى مكن
چو نامه بر پور اشعث رسيد * شد از غصه رنگ رخش ناپديد
سپه را سراسر بر خويش خواند * كسى را كه فرزانه بد پيش خواند
سخنهاى حجاج را بازگفت * ميان بزرگان به آواز گفت
بر آن مردمان خطبه كردند نغز * خطيب « 2 » خروشان بيا كند مغز 20
چنين گفت حالى بدان انجمن * پى مؤمنان كردم اين صلح من
بدان تا نگردند ياران هلاك * بلندى پديد آورم از مغاك
هامش
( 1 ) داروگير
( 2 ) لطيب