تو را در همه كوفه گر مايه نيست * پى آنت با هركسى . . . نيست
25 ندارى تو شرم از خدا و رسول * كه كردى ز زنبيل جزيه قبول
به خاك اندرون ريختى آب خويش * طريقى گرفتى نه لايق به پيش
به ننگ اندر آميختى نام را * به دام اوفتادى سرانجام را
بدين كار با تو نباشيم يار * بگفت اين و شد نامبرده سوار
برفتند با او دلاور سران * بزرگان دانا و نامآوران
30 ز كوفى سواران دو [ ره ] ده هزار * نهادند رخ را سوى كارزار
سوى حرب آن هندوان شد چو پيل * به نزديك زنبيل جوشان چو نيل
روان شعر مىگفت تا كشته شد * به خاك و به خون اندر آغشته شد
به قتل آمد از مؤمنان چل هزار * ز نادانى مرد ناهوشيار
عبيد اللّه بكره گرديد باز * جگرخسته و دل به گُرم و گداز
35 بماندند با او ز مردان كار * برون زآنچه شد كشته هژده هزار
ز تنگى در آن ره به جان آمدند * ز هر جاى جوياى نان آمدند
بخوردند يكديگران را ز جوع * چو كردند زى خانهء خود رجوع
. . . چنان كم شنود * عبيد اللّه بن ابى بكره بود
درآن قحط و تنگى به جايى رسيد * كه مدهشتر از وى زمانه نديد
40 در آن روز قحط آن دلاور بمرد * روان را به زارى و خوارى سپرد
ابو بردعه پور آن نامدار * به نزديك حجاج شد شرمسار
شد از غصه حجاج ملعون درشت * چنان سرورى را به زارى بكشت
دراين سال زنبيل با صد هزار * به هيبت برون آمد از هندبار
ستد باز از دشمنان ملك خويش * بكشت از مسلمان ز اندازه بيش
45 چو حجاج از آن كار شد باخبر * دلش گشت ز اندوه زيروزبر
به فرزند اشعث بفرمود مير * كه تا با سپه شد سوى داروگير
سپه داشت افزونتر از چل هزار * روان كرد حالى سوى هندبار
بديشان درم داد و دينار داد * سلاح و سلبشان به انبار داد
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 136
مساهمون: حكيم زجاجى
ص١٣٦