بگويم به كام دل دوستان * برت قصهء غزو هندوستان
رفتن عبيد اللّه بن ابى بكره به هندبار و حرب او با زنبيل
بگويم چه ديد اندر آن روزگار * عبيد اللّه بكره در هندبار
همىرفت مردانه جوياى خون * بسى كرد از آن مشركان سرنگون
چنين تا ملك شاه زنبيل شاد * ورا اندر آن بوم [ و بر ] بار داد
به هرجا سپه كرد اندر كمين * در و كوه دشوار بود آن زمين
چو او زآن [ كمينگاهها ] درگذشت * بفرمود زنبيل كز كوه و دشت 5
كمين برگشادند و بستند راه * سراسيمه گشت آن مسلمان سپاه
عبيد اللّه بكره درماند سخت * همىگفت با خود كه برگشت بخت
به زنبيل داد آن دلاور پيام * كه شمشير كين ماند اندر نيام
مرا راه ده تا شوم بازپس * نرنجانم از خيل تو هيچكس
دگر سوى ملكت نرانم سپاه * تو باشى در اين بوموبر پادشاه 10
نسازم دگر با سپاه تو جنگ * نيايم بر اين كوهها چون پلنگ
چنين داد زنبيل هندى جواب * كه نبود پراكنده گيتى صواب
تو چون مرغ حالى به دام اندرى * اگر خود كبوتر شدى كى پرى
من از تو ندارم كنون دست باز * به فرمان ما اين زمان سرفراز
يكى نيمه از هرچه دادى به من * رها كن بهزودى بدين انجمن 15
درم خواهم از تو هزاران هزار * ازآنپس كه من كرده باشم شمار
عبيد اللّه بكره از بيم جان * بداد آنچه او گفت اندر زمان
به لعنت ( ؟ ) خطى ديگرش بازداد * كه ديگر نيارند از آن مرز ياد
بكردند آن چارپايان شمار * ببردند يك نيمه در هندبار
سليح و سلب هرچه بد پخش كرد * عبيد اللّه بكره شد پر ز درد 20
بداد اين همه آنگهى راه يافت * به صد حيله از هند بيرون شتافت
چو آهنگ بيرون شدن كرد مرد * شريح ( ؟ ) از ميان گفتن آغاز كرد
عبيد اللّه بكره گفت از ميان * كه بردى تو آب رخ كوفيان