مبادا كه آن مطرف از ناگهان * بيايد بگيرد ز من اصفهان
فرستاد حجاج حالى سوار * ز مردان كارى دو ره يك هزار 55
بدانديش حجاج پركينودرد * به نزد عدى سوى رى [ عزم كرد ]
ورا گفت با نامور شش هزار * بهسوى صفاهان رو از رهگذار
به همدان يكى مرد بد قيس نام * فرستاد فرمان و آنگه پيام
كه اى نامور حمزه را بند كن * تو شو مير و امر خردمند كن
چو برخواند نامه ورا بند كرد * ز خويشان حمزه برآورد گرد 60
سوى اصفهان شد عدى با سپاه * وز آنجا به شهر قم آمد ز راه
سرافراز مطرف برون شد ز قم * سررشتهء بخت خود كرد گم
كشيدند صف هر دو لشكر به جاى * بكردند يكسر علمها بهپاى
فرستاد مطرف يكى نامدار * سخنگوى و پردانش و هوشيار
به رسم خوارج بيامد چو باد * سخن كرد از مذهب خويش ياد 65
بخواند آن سپه را به رسم و به راى * به دعوت بهسوى كلام خداى
اجابت نكردند و كردند جنگ * روان شد ز هر جاى تير خدنگ
چو كيش سواران تهى شد ز تير * به سرنيزه رفتند در داروگير
[ بكشتند ] از يكدگر بىشمار * ز قلب اندرون مطرف نامدار
چو باد بزان بر عدى حمله برد * بزرگش همان بد همان بود خرد 70
بيفكند مردى صد از صدر زين * گرفتند بر گرد [ آن ] بىقرين
چو گردان لشكر برون تاختند * به نيزه ز اسبش درانداختند
به خنجر ز مطرف بريدند سر * تنش را فكندند بر رهگذر
سرش را ز نيزه برآويختند * به خاك اندر از خلق خون ريختند
ببريد بيخ خوارج همه * فرو مرد آن روز باد و دمه 75
ز كوه اندر افتاد مطرف نگون * بريدند سر از تن ديو دون
چو سال اندرآمد به هفتاد و هشت * ز اهل خوارج زمين پاك گشت
در اين سال عبد الملك بود شاد * خراسان و كرمان به حجاج داد
عراق و خراسان و مازندران * به فرمان او شد كران تا كران
مداين ورا بود تا دينور * ازاينجاى حجاج شد تاجور 80
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 133
مساهمون: حكيم زجاجى
ص١٣٣