از آن كار حجاج آگاه شد * فروزنده چون بر فلك ماه شد
بفرمود تا نامبرده حبيب * رود بر پى نامبرده شبيب
ز كوفه سوى حد انبار شد * شبيب دلاور خبردار شد
135 بيامد بداختر به دامان كوه * برفتند خيلش گروها گروه
براى شبيخون بياراستند * [ وز آنجا ] چو شب گشت برخاستند
نيارست خفتن در آن شب حبيب * ز بيم شبيخون و مكر شبيب
بفرمود تا جمله در صدر زين * نشستند و كردند هرجا كمين
چو شد نيمهشب گشت پيدا شبيب * بزد خويشتن بر سپاه حبيب
140 كمين برگشادند مردان كار * بكشتند از خونيان سىهزار
چنان رزم كردند تا روز گشت * چو خور بر شب تيره پيروز گشت
جگرخسته برگشت از آنجا شبيب * نشد بر پى او سپاه حبيب
شبيب بداختر ز حد عراق * برون رفت دل پر ز مكر و نفاق
در آن كوهها شد به كرمانزمين * همى بد چو شير ژيان در كمين
145 بخفت اندر آن بوموبر چار ماه * چو آسوده شد كرد رخ را به راه
سوى كوفه برد ازقضا تاختن * نبد كارش الا سر انداختن
خبر داشت حجاج از آن شومپى * برون كرد گردى چو كاو [ و ] س كى
كه سفيان « 1 » بن ابردش نام بود * امير همه لشكر شام بود
سه ره يك هزار از دليران كار * گزين كرد و با خود ببر [ دى سوار ]
150 سوى رود صرصر شد از گرد راه * كه آن جايگه بد شبيب و سپاه
دوصد مرد بد با شبيب دلير * سوى حرب سفيان روان شد چو شير
هم از گرد ره حملهاى كرد سخت * نجنبيد سفيان پيروزبخت
سپه را بفرمود آن پاكراى * كه يك تن نبايد كه جنبد ز جاى
هر آن كس كه جنبد از اينجاى مرد * توانم به صبر از عدو دست برد
155 پذيرفت آن جمله سفيان شير * قدم را فشردند خيل دلير
شبيب بدانديش بىدينوداد * سه حمله بياورد مانند باد
هامش
( 1 ) سفيان بن الابرد الكلبى