يكى عروهء كامران بد به نام * دوم حمزهء آن نامدار همام
چو حجاج شد بر سر كوفه مير * نكو داشت آن سروران را خطير 5
خليفه به كوفه در آن غزوه بود * به فرمان حجاج رزمآزمود
عراق آن دلاور به حمزه سپرد * به ميرى همدان ورا نام برد
مداين به مطرف سپرد آن خطير * در آن بوموبر گشت فرزانهمير
شبيب اندر آن بوم مىكرد جنگ * دل مطرف از كار او گشت تنگ
فرستاد نزدش رسول و پيام * كه چندين چرا مىكشى خاصوعام 10
چرا خون مردم خورى همچو شير * زنى بر دل مؤمنان تيغ و تير
شبيبش چنين داد حالى جواب * كه خون سگان را بريزم چو آب
تو فرزند اصحاب پيغمبرى * به قدر از مه و مشترى برترى
چرايى تو در امر مروانيان * كز ايشان نيابى تو الا زيان
جهان گشت از جور ايشان خراب * به مردم نمايند رنج و عذاب 15
به شام و سحر خون مؤمن خورند * به آيين اسلام و دين ننگرند
تو بارى ز حجاج برتاب روى * چه ريزى به خاك اندرون آبروى
چو بشنيد مطرف جواب شبيب * دماغش معطر شد از بوى طيب
بدان مذهب او دلش ميل كرد * نهفته همىداشت با خويش مرد
غلامى بد او را به عقل و به راى * به مطرف چنين گفت دانشنماى 20
كه اين كار بر تو نماند نهان * پراكنده گردد به گرد جهان
چو حجاج از اين كار يابد خبر * بگيرد تو را اى سپهر هنر
از اين شهر آن به كه بيرون شوى * ز حجاج ترسم كه در خون شوى
بزرگان لشكر بر خويش خواند * بر آنان « 1 » فراوان سخنها براند
بشد دعوتى ديگر آغاز كرد * در ناز بر مردمان باز كرد 25
چو گشتند آن قوم بيعتپذير * ز شهر مداين برون رفت مير
ورا بيعتى بود با صد سوار * به حلوان شد آن مرد والاتبار
ز حلوان روان شد سوى دسكره * بدان تا كند كار خود را سره
هامش
( 1 ) وز آن