يكى گفت با مادر مهربان * ز راه لطافت به شيرينزبان
185 كه اول كه گفتند كاو كشته شد * به خاك و به خون اندر آغشته شد
تو گفتى دروغ است و اين نيست راست * حديثى كه گويند يكسر خطاست
چو گفتند ناگه كه پور تو مرد * روان را به داراى داور سپرد
نبود آن سخن را به نزدت فروغ * تو گفتى كه گويند يكسر دروغ
در آندم كه گفتند [ گرديد ] غرق * زدى دست و سرپنجه بر روى و فرق
190 به نزد منت باز بايد نمود * كه دانستن راز اين از چه بود
زن نامور داد او را جواب * كه من ديده بودم ز اول به خواب
به وقتى كه بودم به دو بارور * جدا شد ز من آتش پرشرر
سپيده به نزد معبر شدم * بر مرد گويا مفسر شدم
[ به دو باز ] گفتم از آن خواب من * كه بودم ز آتش پر از تاب من
195 مرا داد مرد معبر جواب * كه با تو بگويم من از كار خواب
دهد ايزدت ناگهان يك پسر * كه بينى ز آتش ورا تيزتر
چو آتش بسوزد عدو را ز خشم * نظيرش نبيند زمانه به چشم
نه ميرد ، نه كشته شود كامياب * ولى غرقه گردد ز ناگه در آب
شبيب آن نگونبخت بىدينوداد « 1 » * ز مادر به تاريخ هفتاد زاد
200 دو افزون بد او را ز پنجاه سال * كه در آب شد غرقه آن بىهمال
سر آمد كنون داستان شبيب * بنال اى دل امروز چون عندليب
ز مطرف سخنگوى با اهل دين * بپرداز آن قصهء بىقرين
خروج مطرف بن مغيره بن شعب
ز مطرف يكى طرف بربند چست * بپرداز اين داستان را درست
ز پشت مغيره بد آن نامور * كه شعب است آن كامران را پدر
برادر بد او را دو فرخنژاد * چو خواهى ، كنم نامشان بر تو ياد
هامش
( 1 ) دادودين