همىگشت و مىخست [ مردان ] مرد * ز اندازه بيرون سپه قتل كرد
25 ز اول جوانان كوفه به درد * گريزان برفتند رخساره زرد
نهادند آن خيل رخ بازپس * نماند اندر آن رزمگه هيچكس
يكى مرد بد عامرى عمر نام * ز خيل شبيب اندرون شادكام
در آن شب به عتاب ورقا رسيد * بزد دست و تيغ از ميان بركشيد
بزد بر سر مير عتاب تيغ * بباريد خون از حسامش چو ميغ
30 فغان كرد كاى نامداران من * به خاك اندرآمد سر انجمن
بكشتم امير سپه را به درد * به عالم نبد مثل عتاب ، مرد
سرش را بريدم به شمشير تيز * چو بشنيد خيلش بشد در گريز
بكشتند چندان در آن تيرهشب * كه ماندند از آن نامداران عجب
شبيب نكوهيده تا صبحدم * از آن نامداران همىكرد كم
35 به قتل آمد از كوفيان ده هزار * چو شد روز روشن شبيب سوار
فرود آمد از اسب آن سرفراز * بكردند با او دليران نماز
منادىگرى كرد لشكر بگشت * كه بودند سرگشته بر كوه و دشت
كه هركس كه بيعت كند با امام * بر او گشت شمشير و خنجر حرام
ز بيم سر خنجر جان شكر * بر نامبرده نهادند سر
40 بكردند بيعت بدان نامدار * برفتند نزديك او بىقرار
بديشان همه خواسته بازداد * وز آنجا بيامد به كردار باد
به نزد در كوفه مانند شير * به گردش سواران تند و دلير
هماندم بيامد سپاهى ز شام * به نزديك حجاج با كام و نام
چو گفتند كآمد امير دلير * بغريد حجاج ملعون چو شير
45 بفرمود تا گشت لشكر سوار * برون رفت مانند باد بهار
به بيرون بزد خيمه آن نامجوى * فتاد اندر آن بوموبر گفتوگوى
شبيب از دگرسو بيامد چو گرد * سرافراز آهنگ حجاج كرد
نبودش فزونتر ز ششصد سوار * زنى بود او را چو خرم بهار
زنى بود مردانه چون پور زال * شنيدم كه بد نام دلبر غزال
50 غزاله زنى نامبردار [ بود ] * به حرب اندرون شوى را يار بود
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 124
مساهمون: حكيم زجاجى
ص١٢٤