رزم لشكر شام و حجاج با شبيب
چو آمد ز لشكر به كوفه خبر * شد آن لشكر كوفه زيروزبر
برفتند نزديك حجاج باز * بگفتند كاى مير گردنفراز
بخواهيم ما رفت يكسر به جنگ * بر دشمنان تو همچون پلنگ
به يكبار بايد روان شد به راه * به يك جايگه جمع گشتن سپاه
به انبوه رفتن به كردار كوه * كه زيبا نيايد گروها گروه 5
چو فرمان دهد مير بيرون شويم * و گرنه همينجاى در خون شويم
بفرمود حجاج تا آن سپاه * نهادند سر يكبهيك سوى راه
سپه بود افزونتر از چل هزار * به پيش اندرون مهتر نامدار
كه عتاب ورقاش « 1 » خواندى امير * سوارى چو شيرى ولى گردگير
چو فرزند اشعث چنان كار ديد * سر خويشتن مير در عار ديد 10
برون برد از خويشتن ده هزار * جوانان كوفه دليران كار
كز ايشان به دفتر نبد هيچ نام * روان كرد با آن سران شادكام
به شهر مداين نهادند روى * چو آب رونده يل جنگجوى
شبيب دلاور چو شد باخبر * برون آمد از شهر چون شير نر
ز لشكر گزين كرد ششصد سوار * مرا گفت زاين بيش نايد بهكار 15
سوى ميمنه شد سويد سليم * / كز او بود حجاج ملعون به بيم / « 2 »
/ شبيب از بر ميسره جاى كرد / * لوا از پس پشت برپاى كرد
. . . به قلب اندرون شد چو پيل * سپاهش خروشان چو درياى نيل
شبيب دلاور عمودى به دست * بدان تعسه ( ؟ ) تيرهشب برنشست
به اسم شبيخون بتازيد تيز * فكند اندر آن كوفيان رستخيز 20
بههم درفتاد آن سراسر سپاه * شبى بود چون چشم زنگى سياه
ستادند باهم دليران جنگ * به گردون همىشد غريو غرنگ
برآورد شمشير بران شبيب * همىرفت چو شير غران شبيب
هامش
( 1 ) عتاب بن ورقاء الرياحى التميمى
( 2 ) اين مصراع اول بيت بعد آمده است .