145 به تنها تن خويش با ده هزار * به يارى او مىكنم كارزار
هرآنكس كه آمد به فرمان من * نيارد برون سر ز پيمان من
شود پادشاه جهان سربهسر * چو من گردم اندر جهان تاجبر
مرا طاعت اكنون . . . كردن است * بر كردگار اين سخن روشن است
كسى كاو نيايد به دين اندرون * بريزند از او بر زمين جوى خون
150 به فرمان . . . سپهر جلال * شما راست خون خوردن اكنون حلال
به بد رفت آن مذهب از وى . . . * همىكرد نفرين بر او هور و ماه
چو سال اندرآمد به هفتاد و هفت * بسى بود اندر جهان گرد ( ؟ ) رفت
فرستاد حجاج مردى به شام * به نزديك عبد الملك شادكام
حديث شبيب لعين ياد كرد * كه آن بدنشان چند بيداد كرد
155 نه مختار كرد آنك اين مرد كرد * نه مصعب ، به هنگام جنگ « 1 » و نبرد
ولايت سراسر از او شد خراب * خورد خون مردم روان همچو آب
ندارد بداختر دوصد مرد بيش * در آندم كه مىجنبد از جاى خويش
اگر صد بود لشكر ار صد هزار * گريزان شود از بر نابكار
يكى گرز دارد چو يك پاره كوه * به هرجا كه زد بر ميان گروه
160 كند مركب و مرد را همچو خاك * به مردى ندارد ز افلاك باك
از او لشكر كوفه ترسيدهاند * چو آن زخم گرز گران ديدهاند
برون كن سپاه دلاور ز شام * بر من فرست اى شه نيكنام
و گرنه ز ملك جهان دست باز * بدار اى جوان خسرو سرفراز
كه اين كار او برنتابد درنگ * نماندست در كار ما بوى و رنگ
165 چو برخواند نامه امام جهان * برون كرد حالى دو مرد از مهان
چو گشتند آن سروران نامزد * يكى پور سفيان ابن الازد
دوم گرد بد نامبرده خبير * سوارى سرافراز حملهپذير
ببردند با خويشتن شش هزار * سواران جلد از در كارزار
هامش
( 1 ) ننگ