95 فرستاد يزدان مرا بر شما * زنم آتش خشم و كين در شما
اراجيف هركس كه گويد خبر * زبانش ببرم ، پس آنگاه سر
كسى كاو ز مهلب هزيمت گرفت * بيامد بدين شهر و قيمت گرفت
رود پيش مهلب از اين جاى باز * وگر آنكه جايى نشيند به راز
به يك جاى هرگز مياييد جمع * فروزان مباشيد مانند شمع
100 به شهر اندرون كس نيايد سوار * ز بازارى و مردم پيشهكار
كسى با كسى گر كند رزم ياد * سرش را ببرم به شمشير داد
زنش بيوه گردد ، پسر هم يتيم * ببينى تنش را فتاده دونيم
سران ( ؟ ) چون در خطبه اينجا رسيد * يكى هول در مردم آمد پديد
عمير كه آن سنگ در چنگ داشت * براى زدن بر سرش سنگ داشت
105 بيفتاد از دست او بىخبر * چنان منفعل گشت و آسيمهسر
ز آتش در آن مزگت افكند دود * به لرزه فتادند از او هركه بود
نكوهيده حجاج سوگند خورد * خدا را به نام مهين ياد كرد
كه من آنچه گفتم به جاى آورم * دل و روى كس در جهان ننگرم
شنيدم كه از مهلب نامدار * سپه [ آمد ] و كرد اينجا قرار
110 امان دادم اين مردمان را سه روز * چهارم چو بفروخت گيتى فروز
بگردم همه شهر شيب و فراز * يكى گر بود مانده آنجاى باز
سرش را ببرم به شمشير تيز * نبايد دراين كار بردن ستيز
ببايد شدن زود بستن كمر * شما را از اين كار كردم خبر
بر خويشتن خواند حالى دبير * به دو داد فرزانه فرمان مير
115 سر نامه آن نامور باز كرد * بر مردمان خواندن آغاز كرد
به اول ز عبد الملك بد سلام * چو اينجا رسيد آن دبير همام
همه خلق بر جاى خاموش بود * جواب سلامش فراموش بود
بدانديش حجاج شد تند و تيز * چنين گفت خواننده را از ستيز
كه اينك « 1 » دهن را مكن باز بيش * همىباش خاموش بر جاى خويش
هامش
( 1 ) كه اسك