ايا اهل كوفه من آن نيستم * به دل با شما مهربان نيستم 70
كه چون دست از پاى برهم زنند * گريزان شوم تا مرا نشكنند « 1 »
و يا چون دگر مهتران بىستيز * به بانگى شوم از شما در گريز
از اينش غرض بود پور زياد * ز نعمان دراين نكته آورد ياد
مرا مير عبد الملك زاين ميان * گزين كرد از انبوه كوفيان
ز اول دهانم ز هم باز كرد * چو دندان من ديده شد شادمرد 75
فرستاد دانسته اينجا مرا * مبينيد كوتاه و تنها مرا
كه دستم دراز است در كارها * خرد هست و مردى به انبارها
سعادت كه گشتست همراه من * ز اقبال وز دولت شاه من
بر اين دودمان برنيامد كسى * در اين غصه مردند مردم بسى
امير جهان داشت بسيار تير * نگه كرد و بگزيد يكيك امير 80
به دندان همه تيرها را گزيد * مرا از ميان همه برگزيد
چو اندر كمان خرد راند تير * بينداخت من بنده را ناگزير
بدانسته بد فعل اين كوفيان * كه با كس نرفتند خوش در ميان
شما را بسى فتنهها در سر است * به سر بر شما را چهل افسر است
همه فتنه از سر به بيرون كنيد * مبادا كه نيرنگ و افسون كنيد 85
بداريد « 2 » از بد به يكبار دست * كه در دست من از هنر كارد است
درختى است در باديه سلمه نام * بود بر زمين برگ و شاخش تمام
به هم باز بندند برگش بجاى * كه تا مردم استند زيرش بهپاى
زنم چوب چندان شما را به سر * كه گرديد « 3 » چون چرخ زيروزبر
ببرم سر بدسگالان بجاى * نمانم ز بدكيش يكتن بهپاى 90
بدان را كنم از بدن پوست باز * بدانسان كه از چوب يا از پياز
ببندم شما را به يك جاى سخت * بدانسان كه بر سلمه برگ درخت
بدانسان كه اعرابى بىنصيب * زند چوب بر اشتران غريب
شما را كنم من بدانگونه نرم * كه از جفت در خانه ، داريد شرم
هامش
( 1 ) بشكنند
( 2 ) نداريد
( 3 ) كردند