بيا و در آن بوموبر عدل كن * سياست به جاى آور و بذل كن 20
نگر تا چو آيى به كوفه درون * نگيرند آن مردمانت زبون
سپاهى كه از مهلب سرفراز * به پنهان سوى كوفه گشتند باز
هم اندر زمان باز مهلب فرست * اگر شب رسى هم در آن شب فرست
ممان تا يكى چشم برهم زند * و يا بر لب خشك ترنم زند
بروبوم مكه به يحيى سپار * سوى كوفه و بصره شو مردوار 25
چو فرمان به حجاج ملعون رسيد * ز مكه تن خويش بيرون كشيد
به كوفه درآمد پر از كينه بود * به مزگت شد آن روز آدينه بود
هم آن جامهء راه پوشيده مرد * به منبر برآمد چو باد و چو گرد
دلاور كمانى گرفته به دست * پر از هيبت و خشم چون پيل مست
همىگفت هركس ، كه آمد امير * عمامه به رخ بسته بد كندوير 30
ورا مردم شهر نشناختند * به مزگت ز هر جاى مىتاختند
به چشم سران اندرآمد حقير * كه كوتاه بد آن سگ كندوير
محمد « 1 » كه بد نام بابش عمير * چنين گفت بهر امام و امير
كه لعنت بر اين آل مروان دون * كه كردند اين مؤمنان را زبون
چنين ناكسان را فرستد امير * به جاى بزرگان دانشپذير 35
مقام على را به گبرى دهند * كلاه بزرگيش بر سر نهند
همىخواست آن مرد بينا و پاك * فشاندن بر آن مرد ناپاك خاك
ز منبر كشيدن نگونش به زير * يكى گفت كاى نامدار دلير
بمان تا سخن گويد اين بدنشان * پس آنگاه بر تاركش خونفشان
فصيح جهان بود حجاج شوم * نبد مثل او در همه شام و روم 40
محمد عمير آن دلاور پلنگ * يكى سنگ بگرفت محكم به چنگ
بدان تا پراكنده گويد به جاى * زند بر سر كافر تيرهراى
همىگشت در كوفه چندى سوار * منادىكنان تند از هر كنار
كه مردم همه سوى مزگت روند * چو فرياد و فرمان ما بشنوند
هامش
( 1 ) محمد بن عمير الهمدانى