45 چو پر شد ز مردم سراى خداى * نكوهيده حجاج آمد بهپاى
به منبر يكى خطبه آغاز كرد * نبرد آن نگون ، نام جبار فرد
. . . خداوند بگشاد لب * بماندند از آن مرد مردم عجب
نكرد از رسول خداوند ياد * جهان بود در پيش چشمش چو باد
چو خطبه نكوهيده آغاز كرد * عمامه ز رخسار [ خود ] باز كرد
50 بگفتند كاين آن نژنداختر است * كه بر مشركان زمانه سر است
از اين بدنشان گشت كعبه خراب * روان كرد اندر حرم خون چو آب
عبيد اللّه كامران را بكشت * فراوان سران را به خون در سرشت
به اول بدانديش او [ راه ] كرد * ز هول و نهيبش فلك آه كرد « 1 »
بداختر به اول ز بد نام برد * ز مردم بدين لفظ آرام برد
55 چنين گفت بدرگ به هول و نهيب * كه هر كاو بدى كرد بيند نشيب
هر آن كاو سگى كرد از آن نگذرند * چو شد كشته ناگه سگانش خورند
كسى كاو بد آمد ز نابخردى * نشانم ورا بر سمند بدى
ز بالا نظر كردم اكنون به زير * سگانند زيرم نشسته دلير
ز گردن همه موىها ريخته * نگون از درختى برآويخته
60 بدانسان كه من كردم اكنون نگاه * بدانروى ، و اين ريشهاى سياه
عمامه بپيچيده اندر گلو * ببرم سران را به خنجر گلو
نظر مىكنم سوى مروان پير * نشسته چو بهرام و كيوان و تير
شود سرخ آن ريشهاى سفيد * ز خون تا ببريد از جان اميد
من آن نيستم اى نگوناختران * كه باشم به نرمى چو آن ديگران
65 كه ماليد آن خلق را همچو موم * بد آيد شما را از اين بخت شوم
اميران كه پيش از من اينجا بدند * گهى با سپه گاه تنها بدند
شكستند چون مومشان زير دست * نحورديت ( ؟ ) از پاى و كرديت ( ؟ ) پست
بدين يك سخن زآن سران كرد ياد « 2 » * كه بودند با دانش و دين و داد
على مرتضى و حسين و حسن * چو مختار و چون مصعب صفشكن
هامش
( 1 ) مرد
( 2 ) باز