ز گفتن فزون است كردار مرد * به گيتى كه كردست از اين كاركرد
235 سخنهاى مردى او بىمر است * بزرگ است و ز اصحاب پيغمبر است
به روز آن جوانمرد صايم بدى * شب تيره تا روز قايم بدى
روانش بنازد كنون در نعيم * شود بر سپهر بقا مستقيم
كنون از خوارج سخن ياد گير * حديث چنان بدرگان باد گير
آمدن حجاج بن يوسف به اميرى عراق
چو سال اندرآمد به هفتاد و چار * بدانديش قطرى ناخوبكار
به اهواز و بصره برآورد سر * از او باز شد دهر زيروزبر
به كوفه درون بُشر بد سرفراز * كه فرزند مروان بد آن چارهساز
چو بُشر از خوارج خبردار شد * دلافروز دين بر سر كار شد
5 به بصره شد از كوفه مانند باد * بيامد يكى مرد با دينوداد
. . . نزديك عبد الملك نزد اوى * كه تو رزم با قطرى اكنون مجوى
به مهلب بگو تا شود رزمساز * كه او داند آيين رزم دراز
غمى شد دلاور ز فرمان مير * و ليكن بفرمود آن بىنظير
[ كه ] حالى روان گشت يكسر سپاه * به فرمان بر مهلب دينپناه
10 سوى رام هرمز روان كرد مرد * بدانجاى بد رزم و كين و نبرد
چو ده روز از آن جنگ و كين شد به سر * ز بصره بيامد به مهلب خبر
كه بُشر اندر آن بوم و برزن بمرد * بزرگى و ميرى به خالد سپرد
سپه يكيك از پيش مهلب نهان * پراكنده مىگشت گرد جهان
هرآنكس كه آمد به بصره فراز * به حبسش همىكرد آن سرفراز
15 به نزديك مهلب سپه كس نماند * چو تنها شد او نيز از آنجا براند
چو سال اندرآمد به هفتاد و پنج * پديد آمد اندر جهان درد و رنج
شد از بُشر ، عبد الملك را خبر * هم از مهلب و لشكر نامور
هم اندر زمان مير فرمان نبشت * به نزديك حجاج بدكيش و زشت
كه دادم تو را ملك يكسر عراق * چو فرمان بخوانى نشين بر براق