كس از فكر مولا نه آگاه بود * سوى كار او عقل در راه بود
نظر كرد جرجير ، شد بدگمان * بترسيد از گردش آسمان 210
هراسى ورا در دل آمد پديد * ز خيمه سراسيمه بيرون دويد
همىخواست بر اسب گشتن سوار * چو آتش درآمد به دو نامدار
يكى تيغ زد كرد سر در خروش * بهپاى اندر افتاد دستش ز دوش
كنيزان ز خيمه برون تاختند * تن خود بدان خسته انداختند
سرافراز بد تند و تيز و درشت * بزد تيغ و آن هر سه تن را بكشت 215
ببريد بر پا ز جرجير سر * به نيزه برآورد ، چون شير نر
وز آنجا كه بد كامران گشت باز * سر شاه بر نيزهء سرفراز
چو برگشت با آن سواران چو گرد * برآورد آواز و تكبير كرد
فرنگان چو ديدند بر نيزه سر * سراسيمه گشتند زيروزبر
بگفتند باهم سپاه لعين * كه بگشود خيل مسلمان كمين 220
برفتند « 1 » يكسر به دست و به پاى * پراكنده شد لشكر تيرهراى
سوارى بشد همچو باد بهار * به نزد عبيد اللّه نامدار
كز اينگونه فتحى برآمد ز راه * بيا زود و پيش آر يكسر سپاه
نهادند سر نامداران به جنگ * هزيمت گرفتند خيل فرنگ
[ بكش ] تند چندان از آن خيل روم * كه شد لعل از خون دل روى بوم 225
دهان فرنگان پر از خاك شد * از آن بدنشانان زمين پاك شد
بد آن فتح را مايه پور زبير * فرو رفت دشمن چو او كرد سير
[ ا ] ز آن شيوه مردى ز گردنكشان * ندانست كس در زمانه نشان
نكردست رستم به مازندران * كه او كرد با آن سر كافران
همان نامبرده يل ، اسفنديار * نكردست با بدنشان گرگسار 230
نه سام نريمان نه گرشاسب كرد * كه او كرد هنگام جنگ « 2 » و نبرد
هم از معجزات رسول خداست * كه تدبير او گشت از آنگونه راست
نه بهرام چوبين نه بهرام گور * از اينگونه كردند بر خصم زور
هامش
( 1 ) بمردند
( 2 ) ننگ