سرافراز عبد اللّه بن زبير * كه بد دشمن جان قسيس و دير
دراين لشكر نامبردار بود * به قلب اندرون نزد سالار بود
فرود آمدند آن دو لشكر به راه * زمين بود تيره ز گرد سپاه
185 بشد پيش پور سرج شيرگير * به دو گفت كاى نامبردار مير
من امروز خواهم شدن چون پلنگ * ز حيلت بر شهريار فرنگ
به نزد تو حالى در اين انجمن * بيارم سر شاه [ جرجير ] من
مرا بايد از مهتران سى هزار * به دو داد اندر زمان نامدار
خبر داشت عبد اللّه بىنظير * ز جرجير آن شاه دانشپذير
190 كه از خيل دور است آن شهريار * زده خيمه چون سبزه در مرغزار
به نزدش ز دنبال طاو [ و ] س نر * يكى سايهبان بركشيده به زر
مغنى دو مهرخ نشسته برش * شده خوش به آواز ايشان سرش
كنيزى دگر مىزند باد او * خورد باده و مىكند ياد او
به شكل رسولان برآراست مرد * سر خود سوى خيل جرجير كرد
195 به شكل هزبر و پلنگان رسيد * چو نزديك خيل فرنگان رسيد
چو زآنگونه مىشد روان بر طريق * بديدش ز دور اندرون جاثليق
بيامد برش با سوارى هزار * بپرسيد احوال آن نامدار
رسولم بر شاه جرجير گفت * بر او سخن دارم اندر نهفت
سر صلح دارد [ امير ] سپاه * مرا زآن فرستاد نزديك شاه
200 بدان تا نگردد وجودش هلاك * [ نر ] يزند خون يكى تن به خاك
از آن قول ، قسيس دلشاد شد * ز بند غم كشتن آزاد شد
بفرمود مطران باهوش يار * كه تا شد سپاه فرنگان سوار
به جرجير بردند حالى خبر * كه آمد رسولى چو مرغى به پر
وز اين سوى عبد اللّه بن زبير * همىتاخت چون اختر تيز [ سير ]
205 چنين گفت با نامداران خويش * بدان مير و [ جمله ] سواران خويش
شما از پى من بياييد نرم * كه من مىروم بر سر شاه گرم
بگفت اين و مانند باد بهار * دوانيد اسب اندر آن مرغزار
دليرى نگر ، نامدارى ببين * ز جان كن بر آن بىقرين آفرين
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 114
مساهمون: حكيم زجاجى
ص١١٤