فرستاده را ابن حازم بكشت * ازآنپس كه زد بر رخش چند مشت
ازآنپس كه پر كرد مغزش به مشك * بر او بربپاشيد كافور خشك
به صندوق در كرد آن سرفراز * بر مادر او فرستاد باز
چهل روز از آنگونه بر دار بود * برآنجا تن نامبردار بود 160
تغيّر نكرد آن تن نازنين * تو گويى مگر گوى بد عنبرين
دميدى از آن دمبهدم بوى خوش * بر آنسان از آن دار كرده بكش ( ؟ )
شنيدم كه عبد اللّه بىقرين * كه بادا بر او صد هزار آفرين
چو كردى نماز آن يل پاكراى * ستادى يكى روز سرور بهپاى
كبوتر نشستى فراز سرش * به كردار چوبى بدى پيكرش 165
بزرگ است عبد اللّه بىهمال * به مردى فزون بد ز فرزند زال
يكى گوش كن اندر اين كهنهدير * ز من بشنو انشاى ابن زبير
شريف است عبد اللّه نامور * زبير ابن عوام بودش پدر
جويلد بود باب عوام گرد * اميرى سرافراز با دست برد
اسد بود باب جويلد كه شير * نرفتى به پيرامن او دلير 170
ز عبد العزى باشد او را نژاد * قصى و كلاب « 1 » آن دو نيكونهاد
شود متصل با رسول خداى * نبودست چون او يكى پاكراى
سزاى خلافت بد اندر جهان * بزرگى او كرد نتوان نهان
ز من مردى نامور گوش كن * ز رستم سخنها فراموش كن
نخستين كسى كاو شهى را بكشت * به زخم سر تيغ چون شد درشت 175
سرافراز عبد اللّه شير بود * كه از حرب او اژدها [ سير ] بود
به ايام عثمان عفان مير * ز روم اندرون لشكرى بىنظير
بيامد بر آن خيل شاهى بزرگ * كه جرجير بد نام مرد سترگ
عبيد اللّه بن سرج ( ؟ ) بود مير * به روم اندرون اندر آن داروگير
سپه بود با شاه زناردار * فزونتر دو ده بار از صد هزار 180
سپاه مسلمان دو ره ده هزار * فزونتر نبود اندر آن كارزار
هامش
( 1 ) قصى بن كلاب