به مرگش مرا بخش صبر و ثواب * بگفت و بباريد از ديده [ آب ]
چو برداشت روى از سر خاك خشك * بياورد حالى يكى [ نافه ] مشك
يكى كاسه پر شكر و آب كرد * بياميخت مشك اندر آن آب سرد
دلاور بهدست سرافراز داد * فرو برد شربت ، قدح باز [ داد ] 110
ز مادر بپرسيد آزادمرد * كه با من ببايد تو را ياد كرد
كه خاصيت شربت مشك چيست * چو بشنيد مادر از آن خون گريست
به دو گفت كاى پور فرخندهكار * شنيدم ز دانندهاى زاين [ ديار ]
كه هر كاو گه رفتن خود ز جاى * خورد شربتى مشك با عقل و راى
گر او را نمانند كردن به خاك * چو باشند كرده به تيغش هلاك 115
اگر آنكه سالى فتاده به راه * بماند نگردد وجودش تباه
وگر نيز گردد تنش چوب خشك * هنوز آيد از جسم او بوى مشك
ورا مادر از مهر بدرود كرد * دو ديده پس از وى روان رود كرد
از آنجا بيامد سوى كارزار * ز پيش در كعبهء كردگار
پياده بر آن دشمنان حمله برد * بيفكند از پاى « 1 » پنجاه گرد 120
برون كرد از شهر بدخواه را * فرو بست بر دشمنان راه را
چو دشمن پراكنده شد بر فراز * سوى كعبه گرديد مردانه باز
ز صد مرد كمتر ورا يار بود * به رزم اندرون چرخ دوار بود
زمانى بياسود و شد رزمساز * بيفكند بىمر ز بدخواه باز
ورا پور صفوان . . . دار شد * در آن درد و محنت گرفتار شد 125
چو بىمر از آن دشمنان كرد پست * سوى كعبه شد باز يزدانپرست
ز ناگاه از منجنيق گران * يكى سنگ پران ز دست سران
بيفتاد بر ركن كعبه چو باد * ز سختى بدانسان كه تير از گشاد
به صد پاره شد زود يكباره سنگ * بيفتاد بر روى ، آن تيزچنگ
بر آن خاك خونش روان شد ز روى * سراسيمه شد مهتر جنگجوى 130
ز بس خون كه از وى روان شد به جاى * سرافراز را راست شد دست و پاى
هامش
( 1 ) باد