دوم روز ابرى برآمد سپيد * بزد برق و شد عالمى نااميد
به كعبه درون چند كس را بسوخت * سرافراز حجاج رخ برفروخت
دگربار فرمود تا منجنيق * نهادند و آمد برش جاثليق 55
و با شد در آن بوم و برزن پديد * بسى خلق گشت از جهان ناپديد
به نزديك عبد اللّه نيكنام * فرستاد حجاج يوسف پيام
كه تن را منه در دهان هلاك * برون آى درحال بىترس و باك
به زنهار من ، نى به زنهار خويش * پريشان مكن بيشازاين كار خويش
[ خلاص ] تو يكسر بخواهم ز مير * به دانش كنم كار تو همچو تير 60
نماينده عبد اللّه شيرمرد * به گفتار او التفاتى نكرد
بدانست حجاج يوسفنژاد * كه بر مرگ دل ، مرد زيركنهاد
[ بفرمود ] تا حرب كردند سخت * بريدند هر جاى بىمر درخت
بسى منجنيق گران ساختند * گرانسنگ در كعبه انداختند
چو كار آنچنان اندرآمد به تنگ * كسى را نبد جاى و پرواى جنگ 65
[ به نزديك ] عبد اللّه نامدار * نبد هيچكس مانده در گيرودار
بجز پور صفوان ناكام و كام * كه عبد اللّه اكبرش بود نام
دلاور بر مادر آمد به درد * ز انديشهء دشمنان روى زرد
. . . گفت دخت عتيق * كه اى مادر مهربان شفيق
ز من مردمان روى برتافتند * چو با من زر و سيم كم يافتند 70
دو فرزند رفتند از پيش من * شدند آن دليران بدانديش من
. . . مهترين پور من * حبيب آنكه بد مفخر انجمن
منم مانده تنها ز فرزند و يار * يكى نيست با من در اين كارزار
چو فرزند من پيش دشمن بود * ز من باشد اين آنچه بر من بود
[ فرستاد ] حجاج پيشم پيام * كه اكنون بكش تيغ خشم از نيام 75
بيا تا تو را كامكارى بود * ميان سران نامدارى بود
چه گويى ، روم پيش اين مرد من * بدارم سر از رزم و ناورد من
و يا جان به مرگ اى دلاور نهم * از آن به كه تن را به دشمن دهم
به دو گفت مادر كه اى پور من * ز شمع جمالت بود نور من
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 109
مساهمون: حكيم زجاجى
ص١٠٩