به دو گفت كاى مهتر كامياب * چنان ديد امشب روانم به خواب
كه عبد اللّه بن زبير امير * به دستم « 1 » فتادى ز ناگه اسير
برون كردمى از تن مرد پوست * نه دشمن بماندى بر او نه دوست 5
سپه كن كنون تا شوم جنگجوى * از اين بوم و برزن به نزديك اوى
سپه داد او را دو ره يك هزار * روان كرد حالى چو باد بهار
ز اول به طائف « 2 » شد از شام شاد * كز آن بوموبر بود او را نژاد
ثقيفىنژادست آن بدگهر * يكى مرد سرتيز بد چارهگر
در آن بوموبر كرد چندى درنگ * همىكرد آن جايگه ساز جنگ 10
بر آن نامور جمع شد ده هزار * سواران شايستهء كارزار
سوى مكه شد با سپاهى گران * فرود آمد آن خيل از هر كران
به نزديك چاهى بزد بارگاه * بگويم تو را اين زمان نام [ چاه ]
ورا دير ميمون نهادند نام * برآن چاه كردند لشكر مقام
به شعبان بد آغاز اين كين و جنگ * كه بر مردم مكه شد كار تنگ 15
ز هفتاد بر سر نشسته دو سال * بفرمود عبد اللّه بىهمال
كه شد لشكر مكه يكسر برون * بر آن دشت گشتند جوياى خون
شب و روزهايى چنين جنگ بود * زمين و زمان بر سران تنگ بود
چو ماه صيام اندرآمد ز راه * ز « 3 » جنگ اندرآمد سراسر سپاه
چو شوال شد مير حجاج شاد * فرستاد مردى به كردار باد 20
ز عبد الملك خواست بىمر مدد « 4 » * فرستاد حالى سپه بىعدد
اميرى بر آن خيل طارق به نام * برفتند تا مكه از حد شام
به ذى القعده از سر گرفتند جنگ * بر آن مكيان شد زمين تار و تنگ
از آن مكيان بىكران كشته شد * وز آن مردمان بخت برگشته شد
پراكنده شد لشكر از هر كنار * بر اهل حرم كار شد سخت زار 25
همه نامداران بسيار خير * برفتند از پيش پور زبير
[ چو ] حجاج از آن كار آگاه شد * به نزديك شهر اندر آن راه شد
هامش
( 1 ) بدسم
( 2 ) لطاف
( 3 ) به
( 4 ) عدد