دلاور پسر عم مختار بود * دلش بهر عمزاده در « 1 » كار بود
درآمد ، بزد تيغ ، كردش دونيم * وزاو در دل دشمن افكند بيم
دليرى دگر اندرآمد چو باد * ورا نام عبد اللّه بن زياد
220 به زير آمد آن ناكس نابكار * ببريد سر از تن نامدار
به نزديك « 2 » عبد الملك برد سر * نگه كرد آن مرد والاگهر
در آن روز كاين قتل و اين حال بود * ز هفتاد برتر دوم سال بود
ز ماه جمادى شده هفت « 3 » روز * كشيدند اين فتنه و تاب و سوز
سرافراز عبد الملك دخمه ساخت * سرش را « 4 » به چرخ كيان برفراخت
225 تن مصعب آنجاى در گور كرد * همان پور او نيز شد زير گرد
سرافراز بگريست بر نامدار * بباريد خون از مژه بر كنار
همىگفت عبد الملك پر ز درد * كه از بهر ملك است اين كاركرد
سياست پى مملكت درخور است * نماينده شاهى به تيغ اندر است
حقيقت عقيم است ملك جهان * سياست نگردد بدينجا نهان
230 سه تن را بر خسروان [ نيست ] آب * بريزند خونش براى صواب
يكى آنكه رازش كند آشكار * دوم آنكه باشد به دل بىقرار
نهفت شهان را بر آهو كند * در اين كار از جهل نيرو كند
سيم آنكه آيد به آهنگ ملك * مشوش كند بدنشان رنگ ملك
بر اين هر سه تن عفو كردن خطاست * ببايد سرش كرد با خاك راست
235 سرافراز مصعب نكوروى بود * جوانمرد و زيبا و خوشخوى بود
سرافراز عبد الملك كام يافت * [ به ] ملك اندرون جاه و آرام يافت
سوى كوفه شد همچو دريا به موج * به پيرامن او سپه فوجفوج
همه مردم شهر شد پيشباز * بكردند بيعت بر آن سرفراز
همه خلق ايمن شد از نامدار * فرو مرد آن آتش گيرودار
240 سوى دار سلطان شد از گرد راه * به بالا برآمد چو تابنده ماه
سرايى بد آن چون بهشت برين * به گيتى نبودش همال و قرين
هامش
( 1 ) ازو
( 2 ) بپرسيد
( 3 ) هفده
( 4 ) ما