دگر هرچه خواهى همى پيش توست * بزرگى من از كموبيش توست
تو را من [ ند ] انم ز پور زبير * بينديش از اين اختر تيزسير
محمد بيامد به مصعب بگفت * چو گل چهرهء نامور برشكفت
170 به دو گفت رو با برادر بگوى * كه اين كار ناممكن از من مجوى
نيايم سوى زينهار تو من * بگردم به زودى شكار تو من
تن بنده در زينهار خداست * دو زنهار نايد به يك جاى راست
اگر نصرت آيد بر من از اوست * بدرم بدانديش را مغز و پوست
وگر خود شهادت مرا بهتر است * كنون گاو ما زير چرم اندرست
175 محمد هم اندر زمان بازگشت * به نزد برادر ره اندر نوشت
به دو گفت پور مغيره به راز * كه اى پرهنر مهتر سرفراز
كسى نيست با تو در اين رزم و كين * ميفكن به خاك اين تن نازنين
برو پيش عبد الملك نامدار * مكن خويش را خستهء روزگار
تو را مير عبد الملك زاين سپاه * به آيد اگر با تو شد نيكخواه
180 به دو گفت مصعب كه اى نامجوى * ز عبد الملك با من اين خود مگوى
كه او ناكس و بدرگ و بىوفاست * نگويد سخن آن نكوهيده راست
شنيدى كه با عمر پور سعيد * چه كرد آن بداختر به ايام عيد
چه سوگندها خورده بود اين پليد * به دست خود اين سگ سرش را بريد
ز پيمان و سوگند ببريد مرد * ز عمر دلاور برآورد گرد
185 مرا مردن اكنون به آيد به جاى * كه زنده بر دشمنان در بپاى
ز مختار من كم نيايم به جنگ * بمرد و نياورد سر زير ننگ
در آن دم ورا نوزده مرد بود * كه با من در آن روز رزم آزمود
من اينجاى با نامور سىهزار * كنم پيش بدخواه خود زينهار
حسين على بود هفتاد تن * نپذرفت زنهار از انجمن
190 نشد نامور نزد پور زياد * سر خويش فرزانه بر باد داد
نترسيد از دشمنان شش هزار * به مردى بيامد « 1 » سوى كارزار
هامش
( 1 ) بمرد و نيامد