دريغا براهيم اشتر كجاست * كز او بود پشتم در اين رزم راست
فرستاد عبد الملك مهترى * سرافراز ميرى بلنداخترى
كه فرزند مروان آزاده بود * ز عبد الملك او فرستاده بود
بر مصعب آن مهتر نامجوى * كه كوتاه كن اين زمان گفتوگوى 145
تو نزديك من همچو جانى و دل * بدين گفتن از تو نباشم خجل
مرا همچو خويشى و پيوند و يار * خريدار جان توام زينهار
نخواهم كه تو كشته گردى به درد * بيا نزد من كينه اندر نورد
گروهى كه پيش تو استادهاند * دل و جان سراسر به من دادهاند
براهيم يار تو بد كشته شد * وز آن نامور بخت برگشته شد 150
بلند است اقبال مروانيان * نبينى تو زاين رزم الا زيان
بزرگان خيلت « 1 » پراكندهاند * اگرچند در جاى تا زندهاند
به اهواز مهلب به جنگ اندر است * سرش با جراح پلنگ اندر است
نخواهد رسيدن به فرياد تو * چو خواهد ، چگونه كند ياد تو
سرافراز عبادت اينجاى نيست * برت آن سرافراز برپاى نيست 155
به بصره ورا كردهاى كدخداى * كه مردى است با هوش و فرهنگ و راى
دگر عمر عبد اللّه بىقرين * شد از نو امير خراسان زمين
همان ابن حازم مر او راست يار * كسى نيستت مهربان زاين ديار
تو را نيست اكنون وفادار كس * به انديشه بنگر يكى پيش و پس
مكن ، خويشتن را نمودى هلاك * ميفكن تن نازنين در مغاك 160
اگر ملك خواهى سراسر تو راست * نگويد خردمند الا كه راست
وگر مال جويى بيا پيش من * كه هستى به جان و به تن خويش من
تو را زينهار است نزدم بپاى * به كام دل خويش پيش من آى
به يزدان كه خوشتر ز جان دارمت * ز خود يك نفس روز نگذارمت
دهم هرچه دارم تو را در جهان * ندارم ز تو نيز چيزى نهان 165
به جز يك امامت كه آن نارواست * به شركت چنين شغل كردن خطاست
هامش
( 1 ) حليت