سرافراز مصعب يكى پور داشت * كز او ديدهء مردمى نور داشت
بد آن نامبردار عيسى به نام * مبارز بد آن مرد جويندهكام
به دو گفت مصعب كه اى پور من * فروزنده « 1 » از شمع تو نور من
مرا اى پسر روز نزديك شد * جهان چون شب تيره تاريك شد 195
تو بارى از اينجا سر خويش گير * ره مكه اى پور در پيش گير
ز من رو به نزد برادر بگوى * كه ما را چه آمد ز گيتى به روى
چه كردند از كينه كوفى سران * گه رزم كردند از ما كران
مرا اينچنين زار بگذاشتند * به دل تخم نابخردى كاشتند
به دو گفت عيسى كه اى بىهمال * مرا هست رفتن ز پيشت محال 200
تو را پيش دشمن نمانم به جاى * بترسم به گيتى ز خشم خداى
فداى « 2 » تو بادا تن و جان من * جهان بىشما باد زندان من
بگفت اين و بر دشمنان حمله برد * سر بدسگالان به [ پى ] مىسپرد
چو بفكند مردانه چند [ ى ] سوار * گرفتند گرد اندرش حلقهوار
ازآنپس كه بر آسمان برد نام * بكشتند او را دليران شام 205
چو فرزند را ديد افكند [ ه ] زار * بشد مصعب گرد زى كارزار
سپه جمله كردند حمله بر اوى * سرافراز عبد الملك نامجوى
بدان شاميان گفت دل كرده گرم * كه اى نامداران بداريد شرم
چه « 3 » تازيد بر يك تن نامدار * سوار و پياده به كين صد هزار
به گفتار او جمله گشتند باز * كشيدند تير و كمان از فراز 210
بر آن نامور گشت پرنده تير * شد از خون مصعب زمين [ آبگير ]
نشانه تن نازنين ساختند * بر او بر دليران كمين ساختند
ز تير آن تن شير چون بيشه شد * به مهر و ستاره بدانديشه شد
چو ديدند كان نامور شد غمى * به زور دلاور درآمد كمى
يكى نامور زايده نام بود * ز خويشان مختار خودكام بود 215
قدامه بد و ابن مسعود مير * جوانى سرافراز حملهپذير
هامش
( 1 ) فرازنده
( 2 ) ورى
( 3 ) كه