مردود شناخته و با آنچه در طبيعت واقع مىشود براساس سببيّت بمفهوم تجربى معامله مىكند و هرگونه معاملهاى كه براساس مفهوم تجربى سببيّت باشد ، حساب احتمالات را ناتوان مىكند حتى از افزايش احتمال تعميم براساس استقراء تا چه رسد بعلم بتعميم .
بنابراين ، منطق تجربه بر سر يك دو راهى است كه بايد يكى از آن دو را انتخاب كند : يا از معنائى كه در مكتب تجربه از براى سببيّت قائل است دست برداشته و به معناى عقلى سببيّت كه متضمّن ضرورت و لزوم است اعتراف كند اعترافى كه درجهء آن از درجهء اعتراف بهر قضيّهء استقرائى كه متّكى بقويترين شواهد استقرائى است كمتر نباشد و يا اينكه سببيّت بمفهوم عقلى را همچنان بعيد شمرده و با پديدههاى طبيعى معاملهء سببيّت بمفهوم تجربى را انجام دهد ولى در نتيجه نتواند حتّى ترجيحى را در استقراء تفسير و توجيه نمايد و اين همان مطلبى است كه در بخش آيندهء اين كتاب روشن خواهد شد و يكى از مهمترين قضاياى تازه است كه اين كتاب آن را ثابت خواهد كرد و آن قضيّه اين است كه : هرگونه احتمال ترجيحى كه براساس استقراء در قضيّهء استقرائى پيدا شود به ميزان قدرت استقراء با ايجاد ترجيح در قاعدهء سببيّت بمفهوم عقلى تناسب مستقيم دارد .
راه سوم و نتيجهء سكولوژى و روانى آن
ميتوانيم راه سوّم را در مكتب تجربه بنام ( مسلك سيكولوژى در تفسير دليل استقرائى ) بخوانيم زيرا توجيهى است كه نتيجهاش از براى استدلال استقرائى هيچ ارزش موضوعى و واقعى باقى نميگذارد بلكه اعتقاد ناشى از استقراء را مربوط به عادت ميداند .
و شايد نخستين پيشتاز اين مسلك ( داويد هيوم ) باشد كه از پيشآهنگان فلاسفهايست كه از مذهب تجربه تبليغ نموده است و همگى كوشش فلسفى خود را در راه تثبيت اين مكتب و دفاع از آن به كار بردهاند و پس از گذشت مدّت زمانى مكتب سلوكى جديد كه يكى از مكتبهاى بزرگ در علم النفس پيدا شد كه