هنرهاش از تيغ پرس و قلم * به صولت چو رستم به حشمت چو جم
حديث جم و رستم آراستم * ولى قدر ممدوح خود كاستم
جم ار بنده خواند زهى فخر فرس * پى موكبش فخر اصطخر فرس
و گر كين گزارد به گاه نبرد * سر صد چو رستم برآرد به گرد
مفاخر كه عد كرده شد هست راست * ولى در مقام ستايش خطاست
مباهات صورى است شمشير و تاج * ندارد صور نزد معنى رواج
كمالات اين پادشه معنوى است * نه تنها جهانگيرى و خسروىست
به صورت جهانگير و صاحبسرير * به معنى ز سرّ ولايت خبير
گشوده در معرفت بر دلش * حجابى نمانده ز آب و گلش
به ميرانش از رَبِّ هَبْ لِي « 1 » سرير * درونش به علم لدنّى منير
دلش غرق انوار حق اليقين * به صورت دهد داد دنيا و دين
خلافت كه ظلّ خدايى بود * شهى راست كاين آشنايى بود
جهان پادشاهى به اين داد و دين * زهى فيض فضل جهانآفرين
خدايا ز آسيب عين الكمال * نگهدار اين شاه را لا يزال
دلش را ده از انس با خويش فرّ * ز عدلش بيارا همه خشك و تر
بماناد فرمانده و كامران * فزون زانچه عادت شمارد جهان
گفتار در گريختن سلطان محمود و ملّو خان از شهر و فتح دهلى و ايلغار فرستادن حضرت صاحبقران از عقب ايشان
چون سلطان محمود با ملّو خان شكسته و عقد دولت و شوكت « 2 » از هم گسسته به شهر درآمدند ، از آن حركت كه كرده بودند و جرأتى كه نموده ، بغايت پشيمان شدند ، اما بعد از وقوع ، ندامت حاصلى نداشت . هم در آن شب چهارشنبه كه زمانه چون هندوان تيرهروز جامه در نيل سوگوارى زده بود ،
هامش
( 1 ) . آل عمران / 38 .
( 2 ) . ع : - شوكت .