و اما حكايت داد و دهش و مرحمت و معدلت و مكرمت و بخشش و ساير ملكات ملكانه و اوصاف پادشاهانه از مطالعهء تمام تاريخ اخبار بدايع اطوارش شمهاى در توان يافت .
[ نظم ]
گواهى دهد در جهان خاك و آب * همان بر فلك چشمهء آفتاب
كه چون او نبوده است شاهى به جنگ * نه در بخشش و كوشش و نام و ننگ
فريدون و كيخسرو نامدار * منوچهر و اسكندر كامگار
نبودند در عهد اين پادشاه * و گرنه شدندى ورا خاك راه
جهان گو ، مجو مثل اين نامجو * مگر هم ز نسل همايون او
كه نبود چنين پادشاهى دگر * مگر هم ز اعقاب اين تاجور
چو سلطان ديندار دانشپژوه * شه مشترى فرّ گردون شكوه
مغيث خلايق به داد و دهش * سكندر مقامات دارامنش
شهنشاه ابو الفتح نصرتقرين * ملاذ سلاطين روى زمين
سمىّ خليل اللّه از احترام * فروزنده نامش به سلطان تمام
چو سبق عنايت چنان راند فال * كزو ملت و ملك يابد كمال
در اسمش اشارت بدين هردو است * لقب بىگمان ز آسمان نازل است
ز مبدأ سمّى خليل خداست * به فرجام سلطان فرمانرواست
به دولت فرازندهء كاخ شرع * به گوهر فروزندهء اصل و فرع
به نيروى عدلش قوى پشت دين * به عهدش حرم گشته روى زمين
فلك را حريم درش قبلهگاه * جنابش ملوك جهان را پناه
چو تيغش گشايد زبان در وغا * كند شرح إِنَّا فَتَحْنا « 1 » ادا
ز كلكش به تفسير ن وَ الْقَلَمِ * عقود جواهر شده منتظم
دلش بحر و دست ابر و باران گهر * كفش كان اصناف جوهر هنر
هامش
( 1 ) . فتح / 1 .