تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ظفرنامه ( فارسى ) — صفحة 906

مساهمون:

ص٩٠٦
شامل حامل او شد و به جامه‌هاى طلادوز « 1 » و كمر زر و تاج بلندپايه و سرافراز گشت . و چون جمعى كثير از مواضع آن ممالك ، به تخصيص اهالى ديبالپور و آجودن ، از مهابت شكوه رايت كشورگشاى گريخته در آن قلعه جمع شده بودند ، امير سليمان شاه و امير اللّه داد برحسب فرمان به ضبط دروازهء قلعه مشغول شدند و شنبهء بيست و نهم مردم اطراف را - كه آنجا گرد شده بودند - به لشكرگاه ظفرپناه حاضر گردانيدند و طايفه طايفه را به معتمدان سپردند و قريب سيصد اسب تازى بيرون آوردند ، و همت ملكانه مجموع را به امرا و بهادران « 2 » بخشيد . و چون اهالى ديبالپور ، مسافر كابلى را با هزار كس از سپاه اميرزاده پير محمد به غدر كشته بودند ، پانصد مرد ايشان را به تيغ خون‌آشام انتقام بگذرانيدند و زن و فرزندان ايشان را برده كردند و مردم آجودن را كه از بدنيتى و بىدولتى روى از رايت ظفرپيكر برتافته بودند و گريخته ، بعضى را به ياساق رسانيدند و چندى را اسير گرفتند و اموال ايشان را تاراج كردند . آرى عطيهء طالع حضرت صاحب‌قرانى ، غلط گفتم فضل ربانى ، و تأييد صمدانى ، مقتضى آن بود كه هر آفريده كه يك سر موى پاى از جادهء متابعت آن حضرت سپهر مكنت فراتر نهد ، البته از دست قهر سپاه ظفرپناهش از پاى درآيد و سر به باد دهد و هركه نه از سر صدق ، دست اخلاص به دامن اقبال بىانتقالش زند ، سراسيمه در زير دست‌وپاى مراكب كواكب « 3 » شمارش با خاك يكسان گردد . [ نظم ]
بس پيل مست را كه نهيبش فروشكست * بس شير شرزه را كه شكوهش شكار كرد هركس كزو نشست غبارى به خاطرش * در حال گردش فلكش خاكسار كرد
و كمال الدين برادر راو دولجين و پسر او چون اثر سياست سپاه كشورستان نسبت با مجرمان و گناهكاران مشاهده نمودند ، توهمى بىجايگاه به خود راه دادند و از غايت خوف و دهشت سررشتهء صواب از دست عقل صلاح‌انديش ايشان برفت و از فحواى نصيحت مؤدّاى
هامش
( 1 ) . الف : طلاگون . ( 2 ) . الف : ملكان . ( 3 ) . ع : مواكب .