اجودن و ديگر مواضع ، خلق بسيار از بيم صدمهء عساكر گردون مآثر به آن حصار آورده بودند و كثرتى عظيم آنجا جمع شده ، چنانچه در شهر نمىگنجيدند و بسى چهارپايان و عرابهها مشحون به صنوف رخوت و اجناس در حوالى آن بازداشته بودند « 1 » .
حضرت صاحبقران گيتىستان « 2 » ، صباح « 3 » سهشنبه بيست و پنجم ماه به اجودن درآمد و از صدق نيّت و صفاى طويّت در قبهء مرقد منوّر شيخ فريد شكر گنج - قدس سره 249 - استمداد همت نموده ، به دست نياز از گنج رحمت الهى ذخاير فتوحات نامتناهى اندوخت و از آنجا بيرون آمده ، « 4 » به عزم تسخير بطنير روان شد و از رود دنه « 5 » - كه از معظمات انهار هند است - گذشته « 6 » ، و در خالص كوتلى « 7 » فرود آمد و از آنجا تا به اجودن ده كروه است « 8 » و تا بطنير « 9 » پنجاه كروه و سه كروه يك فرسخ شرعى است . آن حضرت همان روز كه به قلعه خالص كوتلى « 10 » رسيد ، نماز پيشين گزارده ، به سعادت سوار شد و بقيهء روز و تمام شب ، ماه كردار از سير نياسود تا آن چول كشيده « 11 » را ، به عزم ملكانه به يك منزل قطع فرمود . و چون روز شد ، قراولان - كه پيش رفته بودند - قراول دشمن را بشكستند و شيخ درويش اللهى « 12 » دو كس را فرود آورد و همان روز كه چهارشنبه بيست و ششم بود چاشتگاه موكب گيتىگشاى جهانگير به ظاهر بطنير رسيد و گورگه فروكوفته ، خروش سورن و غلغلهء تكبير و تهليل از چرخ اثير برگذشت و هرچه در بيرون « 13 » بود ، تمام عرضهء نهب و غارت گشت .
و والى آن شهر و قلعه - كه او [ را ] راو « 14 » دولجين « 15 » مىگفتند ، و راو به لغت هند
هامش
( 1 ) . الف : - « چنانچه . . . بازداشته بودند » .
( 2 ) . الف : + بعد از كفايت مصالح آجودن .
( 3 ) . الف : روز .
( 4 ) . الف : - « به آجودن درآمد . . . بيرون آمده » .
( 5 ) . الف ، كلكته : آب اجودن .
( 6 ) . الف : عبور فرمود روز ديگر به .
( 7 ) . الف : قلعه خالص كوتل .
( 8 ) . الف : آمد و ميان اين قلعه .
( 9 ) . الف : + قلعه .
( 10 ) . الف : آمد و ميان اين قلعه .
( 11 ) . ع : كشنده .
( 12 ) . م : الهى ؛ - الف : درويش اللهى كه به قراولى پيش رفته بود قراول دشمن را شكسته دو كس را دستگير كرده آورد و همان روز كه پنجشنبه بيست و هفتم .
( 13 ) . ع : + شهر .
( 14 ) . م : روا ؛ ظاهرا منظور همان كلمه راى است كه به اغلب احتمال با كلمهءRuy( فرانسه قديم ) وRoy( فرانسه جديد ) به معناى شاه نسبتى دارد و در لاتينىRex؛ راجه نيز راى چه است يعنى راى كوچك .
( 15 ) . الف : دوالجين ؛ م : ذولجين .