شده ، سمت
فَأَصْبَحَ هَشِيماً تَذْرُوهُ الرِّياحُ
« 1 » مىگرفت ، زبان ايام در هنگام انعام و انتقام به رسم ثنا خطاب مىكرد كه
[ نظم ]
كف كريم تو بحرىست در افاضت جود * كه جز به ساحت تسليم نيست پايانش
شعاع تيغ تو برقىست در ديار عدو * كه جز اجل نبود قطرههاى بارانش
بعد از آن رايت نصرتنشان « 2 » از موضع جنجان نهضت فرموده ، سايهء اقبال به قريهء سهوال « 3 » انداخت و روز آدينه بيست و يكم ماه از قريهء سهوال « 4 » ارتحال نموده ، مرحله اصوان مخيم معسكر ظفر آشيان گشت ، و يك روز آنجا توقف افتاد و روز ديگر از اصوان روان شده ، مرحلهء جهوال مركز رايات ابّهت و جلال آمد . اهالى ديبالپور سابقا ايل و منقاد اميرزاده پيرمحمد شده بودند ، و شاهزاده ، مسافر كابلى را با هزار مرد به داروغگى ايشان فرستاده ، و چون پشهكال واقع شد و بر وفق سنت ابتلاى الهى
لِيَمِيزَ اللَّهُ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ
« 5 » تا مخلص از مرائى « 6 » و موافق از منافق امتياز يابد ، ظاهرا ضعفى به حال لشكريان شاهزاده راه يافت ، ايشان از قلت درايت و سابقهء شقاوت با غلامان سلطان فيروز شاه متفق شده ، مسافر را با آن هزار مرد به تيغ بىباكى بگذرانيدند و از شرر شرارت نفس خبيث ، خرمن « 7 » امنوامان ديار خود بسوزانيدند .
[ بيت ]
مرد سرگشتهء پريشان راى * دست خويشش تبر زند بر پاى
و چون طنطنهء توجه رايت نصرتشعار ، به صوب آن ديار انتشار يافت ، آن بد فرصتان از بيم جان ، خانومان بدرود كرده ، گريخته بودند و به حصار بطنير رفته ، در اين وقت كه حضرت صاحبقران به سعادت و اقبال به جهوال رسيد ، امير شاه ملك و دولت تمور تواچى را در آغرق گذاشته ، فرمان داد كه آغرق و لشكر
هامش
( 1 ) . كهف / 45 .
( 2 ) . ع : آيت نشان .
( 3 ) . ع : شهوال .
( 4 ) . شهوال .
( 5 ) . انفال / 37 .
( 6 ) . الف : مرابى .
( 7 ) . ع : خرمى .