برافراشتند و كوششهاى دلاورانه نموده ، زخم تير و شمشير داشتند . و در آن حال صاحبقران دريانوال بر سبيل استعجال رسيده ، به سعادت و اقبال به حوالى آن جزيره نزول فرمود و شهاب الدين حزمى كه نداشت رعايت كرده ، دويست كشتى فراهم آورده بود و چون از آن شبيخون با سپاه شكسته و بخت وارون بازگشت و به هزار حيله جان از آن ورطه بيرون برد ، هم در آن شب با اتباع خود در آن كشتىها نشسته ، روى ادبار به گريز نهادند و به جانب اوجه - كه از بلاد هند است - به زير آب جمد روان شدند و امير شيخ نور الدين با لشكر نصرتآيين برحسب فرمان از عقب ايشان بر كنار آب مىرفتند و جنگ مىكردند و خلق بسيار از هندوان تلف شدند . و چون شيخ نور الدين با سپاه ظفرقرين بازگشت ، مراحم پادشاهانه ، جماعتى را كه در آن شبيخون آثار جلادت به ظهور رسانيده ، زخمدار شده بودند ملحوظ نظر عنايت و تربيت گردانيد و به تشريفات فاخر و انعامات وافر اختصاص بخشيد .
و چون كشتىهاى شهاب الدين به حدود مولتان نزديك شد ، لشكر اميرزاده پير محمد و امراى او و امير سليمان شاه با لشكر اميرزاده شاهرخ كه از پيش آمده بودند ، راه بر ايشان بگرفتند و آن سرگشتگان را در دريا دستگير كرده ، به تيغ انتقام بگذرانيدند و شهاب الدين زن و فرزند خود را از كشتى در آب افكند و نيم جانى به صد مشقت از آن ورطهء هايل به ساحل انداخت . و حضرت صاحبقران امير شاه ملك را بفرستاد تا به جنگلها درآمده ، مخالفان را كه در آن جاىها گريخته بودند دمار از روزگار ايشان برآرد ، و او به امتثال امر مبادرت نموده ، با دلاوران به بيشههاى پرآب و گل درآمدند و بسيارى از آن مدبران را بكشتند و غارت كردند و با غنيمت بسيار و بردهء بىشمار و كشتىهاى پر از غلّه معاودت نموده به اردوى همايون پيوستند .
و چون قضيهء « 1 » شهاب الدين و اتباعش به فوز و نجاح آخر شد و از آن مهم فراغت روى نمود ، رايات ظفرقرين به آيات فتح مبين نگاشته و به اوج سپهر برين
هامش
( 1 ) . ع : قصه .