[ نظم ]
به هر شيره ، زان گونهگونه خورش * كه جان يافت زان ذوق و تن پرورش
ز هرچ آن بود آرزو را هوس * به حدّى كه حدّش ندانست كس
بخار بخور كه عبير مجمرش از مشك اذفر و شمامهء عنبر آميخته بودند ، نسيم صبا را غاليهسايى آموخته و فروغ بادهء ياقوتفام كه ساقيان سيماندام در ساغر زر و جام طرب انجام ريخته بودند ، بزم عشرت را از نور سرور برافروخته .
[ بيت ]
ز بوى مجمر مشكين ، مشام دهر معطر * ز عكس ساغر رخشان ، هواى بزم منوّر
شاهزادگان كامگار و سلاطين نامدار و بزرگان عالىمقدار از اكابر و اشراف كه از اطراف و اكناف به درگاه « 1 » اقبال مطاف آمده بودند ، هركس به حسب رتبت و منزلت خويش در ساورىها نشسته و چاوشان بهرام هيبت و يساولان ضرغام صولت بر باد پايان كوه پيكر با زين زر ، گرزها در دست و تغمارها در شست گرفته ، نسرين چرخ از سهم تير جان شكارشان از محاذات آن دشت بازمىگشت و آفتاب جهانتاب « 2 » از بالاى آن صحرا هراسان و لرزان مىگذشت .
[ بيت ]
هر روز آفتاب به درگاه عاليش * آيد به خاكبوسى « 3 » و لرزيده بگذرد
حضرات عاليات و خواتين ابّهت سمات كه هريك بلقيس عهد و قيدافهء عصر بودند به بغتاقهاى « 4 » مرصع بر سر و زردوزهاى ملمّع در بر ، پشت تمكّن به مسند كامرانى بازداده و دختران ماهروى و پرىپيكران مشكينموى ، در مقام خدمت ، سروآسا ايستاده و دست ادب برهم نهاده .
[ نظم ]
نازكبدنان سروقامت * در شوخى و دلبرى قيامت
هريك صنمى مهى « 5 » نگارى * سروى سمنى گلى بهارى
از چشمهء فتنه آب خورده * با بابليان شراب خورده
هامش
( 1 ) . الف + عالمپناه .
( 2 ) . ع : - جهانتاب .
( 3 ) . ع : چاپلوسى .
( 4 ) . ع : بفتاقهاى .
( 5 ) . ع : مهمى .