افكندندى ، ايل شده زينهار خواست و بسى تحفه از تنسوقات بحر فرستاده ، باج و ساو بر گردن گرفت .
[ نظم ]
چو والى هرموز آن شعله ديد * كزان بحر ، نم در جگر مىكشيد
بترسيد كان شاه بحر اغتراف * چو موسى به دريا درآرد شكاف
اگر هركس آرد كفى سنگ و خاك * شود تا لب انباشته آن مغاك
و گرشان ز عمّان بود آب خورد * از آن كو برآيد به عيوق گرد
در عجز و خواهشگرى باز كرد * به سيم و به زر خدمت آغاز كرد
بر آن شد مقرر كه هر ساله باج * رساند نباشد به بحث احتياج
و خراج آنجا هرسال ، سيصد هزار دينار بود ، و مدت چهار سال هيچ از آن به كسى نداده بود ، مال چهارساله قبول كرد و به ازاى بعضى از آن بىتوقف نقد و مرواريد و اقمشه بفرستاد ، و تتمه التزام نمود كه تدبير كرده ارسال نمايد . و اميرزاده محمد سلطان از آنجا كوچ كرده ، به دولت و اقبال بازگشت ، و نور ملك برلاس را - كه برادر ايدكو بود - پيش او فرستاد كه آن زمستان در جيرفت توقف نمايد ، و از مخالفان هركس كه متوارى و پنهان شده باشد او را به دست آورند ، و در بهار به شيراز آيند . و خود به مباركى و سعادت به شيراز معاودت فرمود ، و بىتوقف متوجه خوزستان شد ، و امير حاجى سيف الدين از راه يزد عازم درگاه عالمپناه گشت . و شاهزاده تمامى خوزستان و لرستان و آن نواحى را در تحت ضبط آورد ، و در اثناى آن ، روزى شاهزاده سوار بود و جمال الدين فيروزكوهى به رسم خدمتكارى پياده در ركاب همايونش ايستاده بود . وصول اجل مقضى « 1 » كه
لا يَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا يَسْتَقْدِمُونَ
« 2 » از آن خبر داده ، آن خون گرفته را بر آن داشت كه بىخبر كاردى به شاهزادهء جوانبخت زد ، چنانچه اثر اندك جراحتى به اندام همايونش رسيد ، و خود از هول جان بهطرف كوه دويد و به سر درآمده در آن دره
هامش
( 1 ) . ع : مقتضى ؛ الف : مفضى .
( 2 ) . اعراف / 34 ؛ يونس / 49 ؛ نحل / 61 .