و چون آن دو امير صاحبتدبير ، بل دو شير دشمن شكار كشورگير ، پشت اتفاق به تقويت يكديگر بازدادند ، قنبل دست چپ مخالف را - كه در مقابل بود - منهزم گردانيدند و تمور خواجهء آقبوغا نيز دستبردهاى دلاورانه نموده ، از ميسرهء مخالف آنچه در برابر او بود براند . و اميرزاده رستم عمر شيخ با تومان خود برقوار و صاعقه كردار بر اعدا زد و خرمن ثبات ايشان را سوزانيده ، بگريزانيد و در آن خردسالى نام پدر نامدار زنده گردانيد .
[ شعر ]
إنّ السّرى إذا سرى فبنفسه * و ابن السّرىّ [ إذا سرى ] أسراهما « 1 »
231 و يغلىبى بهرين كه از مقربان و ايچكيان توقتمش خان بود با بهادران لشكر خويش « 2 » پيش رانده
[ نظم ]
ستاييد خود را و گفتا منم * هژبرى كه در جنگ پيلافكنم
پلنگان درم بر سر كوهسار * نهنگان خورم بر لب جويبار
سنانم ز پهلو درآيد به ناف * گزافى نمىگويم اينك مصاف
و آواز برآورده عثمان بهادر را به مبارزت طلبيد ، امير عثمان را از آن لاف بادانگيز او ، آتش حميت زبانه زد و بىتوقف
[ نظم ]
چو كوهى روان گشت بر پشت باد * عجب بين كه بر باد كوه ايستاد
درآمد به ميدان چو سيلى به جوش * كه از كوه در پستى آرد خروش
درآمد به ناورد چالشكنان * به خون مخالف سگالشكنان
و چون عثمان بهادر با قوشون خود به ايشان رسيد ، از طرفين درهم آويختند و بىدريغ ، شمشير و گرز و ساليق بر يكديگر ريختند .
[ نظم ]
چنان درهم آويختند آن سپاه * كه از گرد شد روى گيتى سياه
ز بس قتل روى زمين خون گرفت * فلك مانده زان چيرهدستى شگفت
هامش
( 1 ) . الف : بيت عربى را ندارد .
( 2 ) . ع : خود .