صاحب « 1 » قران كامگار محفوف به عون و تأييد پروردگار دست چپ و قول و دست راست لشكر نصرتشعار گرديده ، به نفس مبارك خود جبه ديد ، و به هر فوج از سپاه ظفرپناه كه مىرسيد ، امير ايشان با بهادران به زانو درآمده ، زبان اخلاص و خدمتكارى به عرض ثناگسترى و جانسپارى برمىگشادند .
[ نظم ]
كه اى ملك را از تو فرخندهفال * به عهدت سر فتنه شد پايمال
سپهر برين پايهء تخت تست * جوان گيتى از دولت بخت تست
سراسر سر و جان ما بندگان * فداى سم اسب صاحبقران
به نيروى اقبالت اى تاجور * اگر پر ز دشمن شود بحر و بر
به روزى كه باشد گه دار و گير * به گرز و سنان و به تيغ و به تير
زمين كوه تا كوه پرخون كنم * ز خونشان جهان رود جيحون كنم
و هريك زانو زده اسب با زين - چنانچه رسم است - مىكشيدند و آن حضرت ايشان را نوازش نموده ، به مواعيد پادشاهانه استمالت مىفرمود . و چون در كنف حفظ إله به قلبگاه بازآمد ، گورگه و نقاره و كوس فروكوفتند و كرّناى و برغو كشيده از قلب و جناح و ميمنه و ميسره تيغهاى برهنه بر طرف دشمن آخته ، سورن انداختند ، به نوعى كه از صداى آن زلزله در كوه و غلغله در بحر افتاد .
[ بيت ]
بجوشيد بحر و بلرزيد كوه * روان گشت لشكر گروها گروه
امراى تومان و هزاره و قوشونات ، فوجفوج به مورچل روان شدند ، و چون از دربند بگذشتند « 2 » ، در دامن البرز كوه قومى از هواداران توقتمش خان بودند ، كه ايشان را قيتاغ مىگفتند . حضرت صاحبقران جهت تفأل به افتتاح امر - كه الفاتحه امّ الكتاب - به قلعوقمع آن بيدينان فرمان داد . عساكر گردون مآثر بىخبر بر سر ايشان ريختند و اطراف و جوانب ايشان را چنان فروگرفتند ، كه از هزار يكى جان
هامش
( 1 ) . ع : حضرت صاحبقران .
( 2 ) . م : گذشته .