چو « 1 » كين آورى كينستانى كنم * شوى مهربان مهربانى كنم
230 اگر گوهرت بايد و گر نهنگ * ز درياى من هردو آيد به چنگ
درشتى و نرمى نمودم ترا * بدين هردو قول آزمودم ترا
چو نامه بخوانى نسازى درنگ * نمايى به من صورت صلح و جنگ
تغافل نسازى كه سيلاب تيز * به جوش است در ابر سيلابريز
و شمس الدين المالغى را با آن مكتوب به رسالت پيش توقتمش خان فرستاده بود . و شمس الدين مرد داناى سخنور كارديده بود ، رسوم و قواعد توره را نيكو دانستى و به سخنان دلپذير اداى مقصود برحسب اقتضاى هر مقامى توانستى ، و چون از دربند گذشته در دشت قبچاق به توقتمش خان رسيد ، مكتوب رسانيده ، سخنان حضرت صاحبقرانى به حسن عبارت و چربزبانى ادا كرد . در خاطر توقتمش خان بغايت جايگير آمد و ميل به مصالحت نموده ، خواست كه به دست مجامله در دامن اعتذار آويزد ، و از سر صدق و صفا پاى اطاعت در راه موافقت نهاده نوعى سازد ، كه غبار وحشت از ميان برخيزد . امراى او از سر جهل و عناد پاى منع و افساد در ميان آن كار زده ، نگذاشتند و به دست پندار از خاك ادبار چشمهء دولت ولىنعمت و چشم سعادت خود را بيانباشتند .
[ نظم ]
گزندى كه بر شهرياران رسد * ز تدبير دستور نادان رسد
كسى را كه دولت رود ز آستان * شود با فرومايه همداستان
توقتمش خان به سخن آن بىدولتان از راه صواب افتاده در تيه نخوت و غرور تخم ويل و ثبور كشت و سخنان خشونتآميز در جواب مكتوب نوشت .
[ بيت ]
به نزديك صاحبقران نامه كرد * سخنهاى بد بر سر خامه كرد
و شمس الدين المالغى را خلعت پوشانيده بازگردانيد و چون مشار اليه در آب
هامش
( 1 ) . م : در نسخه در اينجا نظامى نوشته است .