[ نظم ]
نثار بىشمار از سيم و از زر * برافشاندند با بس لعل و گوهر
ز لؤلؤ حلّهها بستند ره را * نثارافشان ثنا گفتند شه را
كزين شهزاده دولت را نوى باد * وزو پيوسته پشت دين قوى باد
و برحسب فرمان جهت ترتيب اسباب طوى و آيين جشن بسى بارگاه پادشاهانه عالىتر از شرف ايوان زحل ، و سراپردهء خسروانه فسيحتر از عرصهء امل ،
[ بيت ]
در آن پهن صحراى همچون بهشت * پر از خردهكارى ارديبهشت
برافراختند
[ نظم ]
زده هرطرف خيمه و سايهبان * دو فرسنگ ره از كران تا كران
ز سبزه رخ خاك پيدا نبود * ز خيمه زمين پرستاره نمود
بسى خيمه و خرگه بىشمار * زده پيش و پس لشكر نامدار
تو گفتى نهم خيمهء آسمان * زدستند در مرغزار جهان
به هرسو يكى بارگه چون فلك * به گردش گروهى چو حور و ملك
چل استون زده سايبانى دگر * به طول و به عرض آسمانى دگر
مرصّع يكى تخت زرّين به پاى * نشسته بر او شاه كشورگشاى
خواتين فرخرخ نازنين * در آن سايهبان جمع چون حور عين
به فرق سر جمله بغتاق زر * گرفته خم از بار لعل و گهر
چو برج سپهر از كران تا كران * جواهر در او « 1 » جمع چون اختران
چو جنت يكى بزم آراسته * مهيّا در او هرچه دل خواسته
گورگه ز شه صد قدم دور تر * فراوان تيق با صراحى زر
يمين گورگه همه مطربان * شدرغوى سلطانى و ياتغان
هامش
( 1 ) . ع : در آن .