كرده ، روى برگردانيدند و از بالاى كوه خود را مىانداختند و خلايق كه در اندرون حصار بودند به جمع فرياد برآوردند و ساز و سلاح جنگ از تن كشيده و انداخته راه بيرون آمدن طلبيدند . و مصر از اينحال بغايت عاجز و مضطرب شد و روز آدينه كه روز عيد بود ، ديگربار مادر و پسر را بيرون فرستاد و ايشان به پايهء سرير اعلى شتافته ، مادرش بر خاك افتاده و روى تضرّع بر زمين ماليده ، به آب ديده و سوز سينه خون پسر را درخواست كرد .
عاطفت پادشاهانه بر زارى آن بيچاره ترحم نموده ، فرمود كه : « او را بخشيدم و از خون او درگذشتم ، اما اگر حيات خود مىخواهد ، همين لحظه بيرون آيد و اگر تقصير نمايد به تأييد الهى قلعه را تسخير خواهم كرد و خون خلايق به گردن او خواهد بود » .
مادر مصر متحير و انديشناك بازگشته ، به قلعه درآمد و آنچه شنيده بود بازراند .
مصر آن روز ديگر بيرون نيامد و بقيهء نوكرانش كه مانده بودند خود را از قلعه انداختن گرفتند .
چون مصر حال برآن منوال ديد برحسب ضرورت كفن در گردن انداخته و شمشير به دست گرفته روز شنبه دوم عيد فرود آمد و التجا به اميرزاده محمد سلطان برد و روى عجز بر خاك نهاده زارىها كرد ، كه خون مرا از حضرت صاحبقرانى درخواست كن ، كه تا جان در تن و رگ در بدن باشد ، كمر غلامى بر ميان جان بسته از زمرهء بندگان كمترين باشم و مدة العمر به مراسم خدمتكارى و جانسپارى قيام نمايم . شاهزاده او را استمالت نموده دلخوشى داد ، و به درگاه عالمپناه آورد و سخنان او را به عرض رسانيده ، خون او را درخواست كرد . حضرت صاحبقران آن شفاعت را به قبول تلقّى فرمود و رقم عفو بر جريدهء عصيان مصر كشيده ، او را به شاهزاده بخشيد .
[ بيت ]
شفيعى « 1 » گرامى مددكار بود * گنه عفو شد گرچه بسيار بود
هامش
( 1 ) . ع : شفيع .