[ نظم ]
به شه گفتى ايزد خبر داده بود * كه بند وى از پيش بنهاده بود
شهى را كه دل گشت چون آفتاب * بود حكم رايش سراسر صواب
و حضرت صاحبقران روز دوشنبه پسر مصر را طلب فرمود و او در سن شش سالگى بود ، و چون به پايهء سرير اعلى آمد روى نياز بر زمين نهاده ، پاى بندگى حضرت را بوسه داد « 1 » و زانو زده به لفظى فصيح ، خون پدر درخواست كرد و عرضه داشت كه : « اگر بندگى حضرت خون او را ببخشد من بروم و او را بگويم كه با كفن و شمشير به درگاه آيد و از جملهء غلامان اين حضرت باشد » .
صاحبقران كامگار فرمود كه : « خون پدرت را به تو بخشيدم به شرط آنكه بيايد » .
و بر حال اين كودك ترحم فرمود ، خلعت فرزندان خود در او پوشانيد و حمايل زرين در گردن آويخت و استمالتنامه به قلم عاطفت نگاشته به او داد و پيش پدر فرستاد و چون او را به اين طريق به قلعه درآوردند ، اهالى آنجا در خروش آمده ، زبان به دعا و ثنا برگشادند و جماعتى از بندگان حضرت را كه با آن كودك رفته بودند استقبال نمودند و ايشان را بسى زر و خلعت داده ، به تعظيمى هرچه تمامتر بازگردانيدند ، ليكن مصر را خوف و هراس به مرتبهاى غالب شده بود كه سراسيمه ماند ، اصلا راه به صلاح خود نمىبرد و آن مايه قوت نفس كه بيرون آيد و خود را از آن مهلكه برهاند ، نداشت . و چون باز درآمدن تعلل كرد ، حضرت صاحبقران امر فرمود كه امراى تومان هركس به سيبهء « 2 » خود استاده ، منجنيقها ترتيب كردند و ساير اسباب جنگ حصار از عراده و رعد و تير چرخ آماده داشته ، گورگه و نقاره فروكوفتند و برغو كشيده ، به جنگ مشغول شدند .
[ نظم ]
برآمد خروشيدن كارزار * سپاه اندر آمد به گرد حصار
ز بس ناوك و سنگ شد پرنهيب * نشيب از فراز و فراز از نشيب
هامش
( 1 ) . الف ، ع : ببوسيد .
( 2 ) . الف : بجاى ؛ ع ، م : سبه .