با حضرتى كه سلاطين هفت اقليم از مقاومت او سپر انداختهاند ، معارضه كردن نه طريق عقل است ، ترا از اين ورطه جز به وسيلهء عجز و مسكنت خلاص ممكن نيست » .
[ نظم ]
به شاهى كه شاهان روى زمين * سپردند شاهى و تاج و نگين
چو رستم دوصد بر در بار اوست * كمر بسته وز جان هوادار اوست
فريدون و جمشيد و خاقان چين * به درگاه او بندهء كمترين
نباشد ترا مصلحت داورى * همان به كه رو سوى عجز آورى
به پشتى قلعه مسازيد جنگ * كه در چنگ تركان چو موم است سنگ
چه حدّ تو باشد به او كارزار * چنين كار را خوارمايه مدار
همان به كزين قلعه آيى برون * سر كوه ناگشته درياى خون
در اين گفتن ايزد گواه من است * كه سوى صلاح تو راى من است
مصر چون اين سخنان استماع نمود خوف و هراسش زيادت شد ، و باز پسر را با ستلمش - كه از خويشان نزديك او بود ، و از سرداران و دلاوران آن ديار - با اسبان نامدار بيرون فرستاد و به تضرع و زارى همان التماس كه اول كرده بود ، درخواست نمود .
صاحبقران سپهر اقتدار دانست ، كه او خاطر بيرون آمدن ندارد ، فى الحال به حبس ستلمش و كسانى كه با او بودند فرمان داد ، و روز يكشنبه بيست و يكم ماه مذكور اميرزاده محمد سلطان با لشكرى كه ملازم او بودند به معسكر همايون پيوست و شبهنگام كه لشكر منصور به پاى كمر شتافته ، به جنگ مشغول شدند و تا روز كوششهاى مردانه نمودند ، و در اثناى جنگ از قلعه تيرى انداختند ، چيزى بر آن نوشته ، چون به پايهء سرير اعلى رسانيدند و بر مضمون آن اطلاع افتاد ، حاصلش آن بود كه : « ستلمش بيرون آمده از خويشان نزديك مصر است و بهادر و سردار اين قلعه اوست ، اگر او را بند كنند پشت استظهار اينها بشكند » .