طايفهء اوزبك به پايهء سرير اعلى حاضر شد و به عزّ عرض همايون رسانيد كه بيق « 1 » صوفى ياغى شده مىخواهد كه در شب بگريزد . در حال فرمان شد تا او را گرفته ، حاضر گردانيدند و چون تفحص كرده « 2 » شده ، اقرار كرد و معترف آن « 3 » و جمعى مردم كه با او متفق شده بودند بازنمود ، و حال آنكه حضرت صاحبقران به كرّات از او امثال اين حكايات ناپسنديده مشاهده كرده بود و از مكارم اخلاق ملكانه عفو فرموده و پيوسته دربارهء او عواطف و مراحم پادشاهانه ارزانى داشته و او را تومانى داده بود و در برانغار بعد از نسل خانان از او بزرگتر اميرى نبود با اينهمه از سرشت بد ، مرتكب چنين حركات ناپسنديده مىشد .
[ بيت ]
ز هركس پشيمانتر او را شناس * كه نيكى كند با كسى ناسپاس
بنابراين حضرت صاحبقران به بند او و پسرش امر فرمود و جماعتى را كه با او متفق شده بودند ، به ياساق رسانيدند .
گفتار در مراجعت ماهچهء رايت آفتاب اشراق به جانب آلهتاق
رايت آفتاب اشراق محفوف به عون و تأييد پروردگار متوجه الهتاق شد و در جلگهء مهروان و نواحى آن از قلاع و ولايات ، مجموع حكّام و كوتوالان و متعيّنان و سرداران كمر خدمتكارى بسته ، به درگاه عالمپناه شتافتند و به سعادت بساطبوس استسعاد يافته مال و خراج قبول كردند و فرود آوردند ، و چون حضرت صاحبقران از ميافارقين و باتمان و اشما عبور فرمود ، راهها تعيين فرمود و امراى تومان را غجرچيان مقرر كرد ، و اميرزاده محمد سلطان با امراى جوانغار از راه چپاچور روان شد و رايت ظفر نگار از راه سيواسر متوجه صحراى موش گشت ، و اميرزاده شاهرخ ملازم ركاب همايون بود . و در آن طريق عقبههاى بلند بود بغايت مرتفع و با آنكه بهار بود از بسيارى برف بسى چهارپاى از استر و شتر در آن راه تلف شد .
هامش
( 1 ) . الف : تيق .
( 2 ) . ع : نموده .
( 3 ) . ع : شد .