[ نظم ]
فلك خواست تا پرگ « 1 » چشم سحاب * خيام معسكر برآرد به آب
ز دريا برآورد ابرى چو قير * سر مشك بگشاد ابر مطير
تو گفتى جهان باز طوفان گرفت * محيط بلا جمله كيهان گرفت
در آن دشت امكان بودن نماند * بجز كشتى عجز ، مأمن نماند
روان گشت لشكر چو كشتى بر آب * فروماند اشتر چو خر در خلاب
از آن پيل بالا گل تيرهجوش * ز اسپان نبودى برون غير گوش
و زمين آن موضع بغايت سست بود و گلولاى عظيم بازديد « 2 » شد ، به حيثيتى كه چهارپايان تا به سينه در وحل فرومىرفتند ، و چند روز لشكر در بلاى آن لاى بماندند و بسيارى از استران و شتران ، قطار قطار تلف شدند و در گل غرق گشته بماندند و بيشتر لشكريان فرود آمدند و خيمهها زدند و زمان زمان شدت باران زيادت مىشد ، تا به حدى كه اكثر مردم خيمهها بگذاشتند و پياده به راه افتادند .
و حضرت صاحبقرانى با لشكر قول در جمعهء دهم جمادى الاول از آن لاى بيرون آمده در علفزارى نزول فرمود و از بهر تفقد و استعلام احوال شاهزادگان ، كس بازگردانيد ، و شاهزادگان و امرا با تومانهاى خود هركس در پيش خود « 3 » نمدها و زيلوها و تاجيرهاى خيمهها « 4 » بر روى لاى انداخته و راه ساخته به تمامى بيرون رفتند و از آنجا كوچ كرده ، بهطرف موصل كهنه روان شدند . و حضرت صاحبقرانى كسى را با بسى تحف و هدايا جهت فرزندان به جانب سلطانيه فرستاده بود و شخصى شيخنام - كه در موضع جيملك با ملك عز الدين به شرف بساطبوس رسيده بود و به نوازش مخصوص گشته - در راه ، پاى از راه صواب بيرون نهاده ، دست جسارت به آن تحف و هدايا دراز كرده همه را برگرفت و به جزيره درآورد . و ملك عز الدين حاكم آنجا عهدى كه با بندگان حضرت كرده بود ، شكسته ، با آن شوربخت همداستان شد و ياغى گشت . حضرت صاحبقران گردون اقتدار الزام
هامش
( 1 ) . ع : پلك .
( 2 ) . شايد هم باديد - پديد .
( 3 ) . ع : - خود .
( 4 ) . ع : تاجپرهاى خيمه خود .