[ بيت ]
محبتى كه خدايى بود نه نفسانى * به موت و فوت نيابد زوال تا دانى
تتمهء قصه « 1 » ماردين
و چون سلطان عيسى - كه ملك ماردين بود - موكب همايون را استقبال نموده ، به شرف بساطبوس فايز گشت و مال و ساو و تغار قبول كرده ، محصلان جهت تحصيل وجه و لشكريان از براى خريد و فروخت به شهر درآمدند ، گروهى از مرد « 2 » جهّال و انبوهى از جهلهء ارذال جمع آمده بر لشكريان غوغا كردند . حضرت صاحبقران چون براين معنى اطلاع يافت ، همان لحظه سلطان عيسى را طلب داشت و به زانو درآورده ، كيفيت حال از او سؤال فرمود . و از هرگونه كاوش و خطاب و مجارى كلمات او در جواب معلوم شد ، كه در وقت بيرون آمدن ، برادر و اتباع خود را وصيت كرده است كه به هيچوجه حصار از دست ندهند و شهر نسپارند و مبالغه كرده كه اگر من هزار مكتوب بنويسم و شفاعت كنم قطعا التفات مكنيد ، كه من جان خود را فداى شما و سلامت مملكت مىسازم . و چون اين معنى بر او ثابت شد ، امر لازم الاتّباع به گرفتن و بند كردن او نفاذ يافت و چون كثرت لشكر و انبوهى سپاه بسيار بود و اواخر زمستان و در آن حوالى علف يافت نمىشد ، رأى ممالكآراى ، ماردين را در آن ولا محاصره كردن مصلحت نديد ، و روز سهشنبه هشتم « 3 » ربيع الآخر از آنجا نهضت فرموده ، بهطرف كوهستان روان شد و از دره گذشته فرود آمد . و روز ديگر از آنجا كوچ كرده به جانب اسپنج توجه نمود و تمام شاهزادگان و امرا لشكرها آراسته ، به مورچل خود به توره « 4 » روان شدند ، و روز جمعهء يازدهم ماه هوا متغير شد و برق جستن و رعد غريدن گرفت و بارانى دست داد كه گفتى تمام اجرام آسمانها ابر گشته مىبارد .
هامش
( 1 ) . ع : داستان .
( 2 ) . الف ، ع : زمره .
( 3 ) . ع : هشتم .
( 4 ) . ع : نوره ؛ م : - به توره .